Prof. Kazem Kazerounian سطرهای یاغی / سطر ۱۰ / کاظم کازرونیان، استاد دانشگاه، آمریکا۔
بر کشورم چه رفته است که فریاد دخترک زیر آوار بمب، برای عدهای آهنگ «باباکرم» است۔
بر کشورم چه رفته است که شادی بر زخم، به نام سیاست فروخته میشود۔
بر کشورم چه رفته است که صدای انفجار، برای عدهای نوید رهایی شده است۔
بر کشورم چه رفته است که نام ایران را فریاد میزنند، اما دلشان با تپش ایران نمیتپد۔
این اختلاف نظر نیست۔ این شکاف در وجدان است۔
نسل ۵۷ را به یاد بیاوریم۔ نسلی که شاید جهان را سادهتر از آنچه بود دید۔ شاید فریب خورد۔ اما یک چیز را به حراج نگذاشت۔ استقلال۔ جوانانش به خیابان رفتند۔ دیوار زندان را لمس کردند۔ طعم بازجویی را چشیدند۔ جان دادند تا تصمیم درباره ایران، در تهران گرفته شود، نه در پایتختهای دور۔ تاریخ میتواند درباره نتیجه داوری کند، اما نمیتواند غیرت ملی آنان را انکار کند۔ آنان خاک را خط قرمز میدانستند۔
نسل شورشی امروز را ببینید۔ دخترانی که با دستان خالی، مقابل گلوله ایستادند۔ پسرانی که نام آزادی را بر دیوار نوشتند و خونشان پای همان واژه خشک شد۔ مادرانی که بر مزار فرزندانشان قامت راست کردند و گفتند نمیبخشیم۔ این نسل نیز خط قرمز دارد۔ آزادی، با کرامت ملی۔ تغییر، اما نه با تحقیر وطن۔ هزینه را خودشان میدهند۔ شبهای بیخوابی را خودشان میکشند۔ آینده شخصیشان را میسوزانند تا فردای جمعی روشنتر شود۔
این دو نسل، با همه تفاوتهایشان، یک ریشه دارند۔ ایران را ابزار نکردند۔ وطن را نردبان قدرت نکردند۔
و اکنون تصویر دیگر۔ خیابانهای امن غرب۔ نور و موسیقی۔ پرچمهای بیگانه در دستهایی که هرگز بوی زندان نداده است۔ بوسه بر رنگهایی که در حافظه این سرزمین، همیشه بیطرف نبودهاند۔ رقص در لحظهای که دل مادران در ایران میلرزد۔ و در میانشان «بچه شاه» که برای پیروانش قرار است کلید همه قفلهای ایران باشد۔ گویی یک نام، پاسخ همه پرسشهاست۔ گویی تاریخ یک ملت، به شناسنامه یک خاندان تقلیل یافته است۔
برای نسل ۵۷، سیاست خطر بود۔ برای نسل شورشی، سیاست زخم است۔ برای این گروه، سیاست هیجان است۔ صحنه است۔ فریادی در امنیت کامل۔ نسخهای که دیگران باید بهایش را بپردازند۔
و زبانشان۔ چه بوی گندی برمیخیزد از این چاله دهانهایی که انسان را از انسان بودن به خجالت میکشانند۔ دشنام میدهند۔ تحقیر میکنند۔ لجن میپاشند۔ گویی آزادی را با فحاشی میتوان ساخت۔ گویی کرامت را با حذف دیگری میتوان پاس داشت۔ این زبان، بذر همان استبدادی است که ادعا میکنند با آن میجنگند۔
وقتی از فردای ایران میپرسی، کلماتشان در مه فرو میرود۔ وقتی از مهار قدرت میپرسی، لبخند میزنند۔ وقتی از تضمین آزادی میپرسی، همان نام را تکرار میکنند۔ گویی «بچه شاه» میتواند بار یک ملت را بر دوش بکشد۔ گویی میتوان پیچیدگی ایران را با نوستالژی حل کرد۔
بر کشورم چه رفته است که باید این بدیهیات را دوباره فریاد زد۔
آزادی اگر از دل جامعه نجوشد، اگر بر شانه مردم نایستد، به ریسمان بیرون گره میخورد۔ آنگاه هر لرزش این خاک، به جای اندوه، به هیجان بدل میشود۔ هر ضربه، به جای هشدار، به جشن۔ این آغاز بیریشگی است۔
آنان که برای آزادی و استقلال جنگیدهاند، حتی در اوج خشم، حرمت ایران را نگه داشتهاند۔ اما آنان که از دور، در امنیت، به هر ضربه بیرونی لبخند میزنند، نشان دادهاند که برایشان قدرت مهمتر از وطن است۔
ایران با رقص بر ویرانهها ساخته نمیشود۔ ایران با ایستادن ساخته میشود۔ با نسلی که هم آزادی میخواهد و هم استقلال۔ با مردمی که حتی در تاریکترین لحظه، وقتی نام ایران میآید، سکوت میکنند۔ میایستند۔ و حرمت نگه میدارند۔
تاریخ خواهد نوشت۔ بیرحم و دقیق۔ چه کسانی جنگیدند و هزینه دادند۔ و چه کسانی در نور امن خیابانهای دور، بوسه زدند، رقصیدند، و از لرزش خانه خود هیجان گرفتند۔
