.این رژیم دقیقاً با چه سازوکاری قرار است کنار برود؟ بدون پاسخ شفاف به این سؤال، هر برنامه و هر ادعای رهبری فاقد اعتبار و معناست
Prof. Kazem Kazerounian / کاظم کازرونیان، استاد دانشگاه، آمریکا
هر تلاشی برای ساختن یک اپوزیسیون واقعی در برابر رژیم حاکم بر ایران، به چند پیشنیاز اساسی نیاز دارد: رهبری، سازماندهی، پلتفرم سیاسی روشن، و تعهد به موازین دموکراتیک. اما مهمتر از همه یک سؤال است: «این رژیم دقیقاً با چه سازوکاری قرار است کنار برود؟» بدون پاسخ شفاف به این سؤال، هر برنامه و هر ادعای رهبری فاقد اعتبار و معناست. این «چگونه» نه یک جزئیات فنی، بلکه نقطه تعیینکننده کل معادله است. نادیده گرفتن آن نهتنها به آن جریان کمکی نمیکند، بلکه به سردرگمی، تفرقه و تضعیف تلاش برای شکلگیری یک آلترناتیو مؤثر دامن میزند۔
گزینش شیوه مبارزه، صرفاً یک ترجیح نظری یا انتخابی آزادانه نیست؛ بلکه این ماهیت رژیم است که با ابزارهای سرکوب، ساختار قدرت و میزان رواداری خود، قالب و فرم مبارزه را تحمیل میکند. نادیده گرفتن این واقعیت، به معنای گسست از منطق میدان است. در چنین خلأیی، مبارزه نهتنها جهتنمای خود را از دست میدهد، بلکه از معنا تهی شده و کارایی عملیاتی خود را نیز بهکلی از دست میدهد۔
موضوع فقط به نتیجه نهایی محدود نمیشود. طفره رفتن از پاسخ به پرسش «چگونه»، در واقع فرار از یک تصمیم سخت و حیاتی است. این بیتصمیمی در فردای گذار، خود را بهصورت فقدان اراده و کمبود تجربه نشان میدهد. دموکراسی در لحظه تولد بسیار شکننده است و حفظ آن، اغلب دشوارتر از سرنگونی یک دیکتاتوری است. این توانمندیها در بحثهای نظری شکل نمیگیرند، بلکه در دل مبارزه و در میدان عمل ساخته میشوند. جریانی که امروز از سازماندهی و پذیرش هزینههای واقعی فرار میکند، فردا نیز توان دفاع از یک نظم دموکراتیک نوپا را نخواهد داشت۔
پاسخ به سؤال «چگونه»، موتور محرک مرحله گذار و سرنگونی است. این پاسخ مشخص میکند چه منابعی باید فراهم شود، چه کسانی حامیان واقعی در این مرحله هستند، و این نیروها چگونه باید سازماندهی شوند تا تغییر نظم حاکم عملاً ممکن شود. هر مسیر، زیرساخت و آرایش خاص خود را میطلبد. نمیتوان با همان منطقی که برای یک کارزار انتخاباتی و جمعآوری رأی برنامهریزی میشود، برای یک مبارزه بنیادین در مرحله سرنگونی رژیم نیرو بسیج کرد. مبارزه، هنر استفاده مؤثر از منابع و سازماندهی نیروها در مسیر هدفی مشخص، پرهزینه و قاطع است. وقتی نقشه راه روشن نباشد، پتانسیلها پراکنده میمانند و حامیان بالقوه در تردید و انفعال متوقف میشوند. در چنین کارزاری، ابهام یک خطای کوچک نیست، بلکه نقطه آغاز شکست است۔
در شرایط کنونی، طیفی از مسیرهای متفاوت برای مقابله با رژیم حاکم بر ایران مطرح است. هدف از طرح آنها در اینجا، قضاوت یا ترجیح یک مسیر بر دیگری نیست. مسئله این است که روشن شود هر یک از این رویکردها در برابر پرسش «چگونه» چه پاسخی میدهند، و آیا اساساً پاسخی ارائه میکنند یا از آن طفره میروند۔
اصلاحطلبان از ابتدا در چارچوب همین نظام تعریف میشوند. هدف آنها تغییر رژیم نیست، بلکه اصلاح درونساختاری است. بنابراین پرسش «چگونه سرنگونی» اساساً برای این جریان موضوعیت ندارد۔
مبارزه مدنی و نافرمانی گسترده نیز همواره بهعنوان یک گزینه مطرح بوده است. در این رویکرد، «چگونه» بر بسیج اجتماعی، اعتراضات و اعتصابها بنا شده تا با فشار از پایین، تغییری مسالمتآمیز و دور از خشونت رقم بزند. در این الگو، تکیه اصلی بر مشارکت گسترده و کنش مستقیم غیرخشونتآمیز مردم است. با این حال، سرکوب خشن و بیوقفه رژیم، این مسیر را عملاً به بنبست کشانده و تداوم آن را ناممکن کرده است۔
در آنسوی این طیف، جریان معتقد به مقاومت قهرآمیز قرار دارد که از پایگاه اجتماعی معین و حامیان خود برخوردار است. در این رویکرد، پاسخ به «چگونه» بر پایه مقابله مستقیم و ایجاد توازن قوا تعریف میشود. این نگاه بر این فرض استوار است که در شرایط انسداد کامل سیاسی و سرکوب سیستماتیک، این مسیر نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی تحمیلشده از سوی واقعیت میدان است. در چنین چارچوبی، این مسیر به شبکههای سازمانیافته، انضباط عملیاتی، منابع مشخص و حامیانی نیاز دارد که آمادگی پذیرش هزینههای سنگین را داشته باشند و بتوانند در قالب ساختارهای منسجم و هدفمند عمل کنند۔
در سوی دیگر، دیدگاهی نیز وجود دارد که بر اتکا به قدرتهای خارجی تکیه دارد. در این رویکرد، پاسخ به «چگونه» بر پایه فشار، حمایت یا مداخله بیرونی تعریف میشود. این مسیر، بهطور طبیعی به جذب حمایت دولتها و بازیگران خارجی، منابع مالی و رسانهای بیرونی، و ایجاد کانالهای ارتباطی با این نیروها متکی است. در عمل، این روش به معنای دست دراز کردن به سوی قدرتهای خارجی و دادن قول و قرار به آنهاست. نیرویی که با چنین تکیهگاهی قصد تغییر رژیم را دارد، در ادامه نیز ناگزیر در چارچوب منافع همان قدرتها عمل خواهد کرد و جامعه را با پیامدهای این وابستگی مواجه میسازد۔
در کنار اینها، جریانهایی دیده میشوند که عملاً هیچ پاسخ روشنی برای پرسش «چگونه» ندارند. گروهی به فروپاشی خودبهخودی رژیم دل خوش کردهاند و گروهی دیگر منتظرند تا دیگران رژیم را سرنگون کنند و خود را برای نقشآفرینی در مرحله بعد آماده میبینند. این رویکرد، بهظاهر کمهزینه، حتی اگر با برنامههای پرزرقوبرق و شعارهای جذاب همراه باشد، یک خلأ حیاتی دارد: فقدان نقشه راه. در نتیجه، این طرحها هرگز به دنیای واقعی متصل نمیشوند و در حد یک ایده باقی میمانند. این بلاتکلیفی نهتنها به آن جریان کمکی نمیکند، بلکه به سردرگمی، پراکندگی نیروها و کند شدن روند شکلگیری یک قدرت واقعی برای تغییر دامن میزند۔
پرسش «چگونه»، مرز میان واقعیت و توهم است. همهچیز به این پاسخ گره خورده است. بدون آن، هیچ پیوندی میان وضعیت موجود و آینده ادعایی شکل نمیگیرد. نه ارادهای ساخته میشود، نه ظرفیتی، و نه امکانی برای تغییر واقعی پدید میآید. جریانی که از پاسخ به این پرسش طفره میرود یا قادر به یافتن پاسخ روشن نیست، پیش از هر چیز خود را از صحنه حذف میکند. شفافیت در اینجا یک انتخاب نیست؛ شرط لازم برای بقا و اثرگذاری است. آینده ایران به دست کسانی رقم خواهد خورد که شجاعت طراحی دقیق مسیر سرنگونی را دارند۔
