وجدان جهان در برابر کیسه‌های جسد

Iraj Abedini, Psychologist, Sweden

ایرج عابدینی، روان‌شناس، سوئد

English translation here.

کشتار سازمان‌یافته، خشونت نمادین و فروپاشی روان جمعی در ایران

آنچه در دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران رخ داده، یک “سرکوب امنیتی” یا “برخورد خشن با اعتراضات” نیست. با مجموعه‌ای از شواهد مستند، الگوهای تکرارشونده و گزارش‌های نهادهای بین‌المللی، اکنون می‌توان با دقت گفت که جامعهٔ ایران با فاز جدیدی از جنایت سازمان‌یافتهٔ حکومتی روبه‌روست؛ فازی که در آن، خشونت نه واکنشی، بلکه سیاست است۔

گزارش‌های منتشرشده از سوی Human Rights Watch و Amnesty International به‌صراحت تأکید می‌کنند که استفاده از سلاح گرم علیه معترضان غیرمسلح، نه موردی و نه حاصل تصمیم‌های فردی نیروها، بلکه عامدانه، هماهنگ و از بالا طراحی‌شده بوده است. تمرکز شلیک‌ها بر سر و بالاتنه، از منظر حقوق بین‌الملل نشانهٔ قصد قتل است و از منظر روان‌شناسی سیاسی، حامل پیام قدرت۔

این پیام روشن است:
“می‌کشیم، می‌ترسانیم، و پاسخگو نیستیم.”

کشتار به‌مثابه سیاست حکومتی

الگوی زمانی و جغرافیایی سرکوب، استفاده از سلاح‌های جنگی، و هم‌زمانی آن با قطع گسترده اینترنت، نشان می‌دهد که تصمیم برای اعمال خشونت کشنده، در سطوح بالای حاکمیت اتخاذ شده است. این همان منطقی است که جامعهٔ ایران پیش‌تر نیز تجربه کرده بود: دههٔ ۶۰، اعدام‌های خیابانی، کشتار کودکان بدون ثبت هویت، دفن‌های مخفیانه، و نهایتاً قتل‌عام بیش از ۳۰ هزار زندانی سیاسی در سال ۶۷۔

آنچه امروز رخ می‌دهد، گسست از گذشته نیست؛ ادامهٔ تاریخی همان منطق حذف است، با ابزارهایی به‌روزتر و بی‌پرواتر۔

قطع اینترنت؛ مهندسی سکوت و خلأ ادراکی

قطع سراسری اینترنت، بنا بر گزارش نهادهای حقوق بشری، صرفاً ابزار سانسور نیست. این اقدام بخشی از سازوکار سرکوب است که هدف آن ایجاد خلأ ادراکی است؛ وضعیتی که در آن جامعه نه می‌تواند روایت کند، نه شاهد بیاورد، و نه حتی سوگواری جمعی داشته باشد۔

در چنین شرایطی، اعداد متناقض قربانیان، شایعات هولناک و اضطراب فراگیر افزایش می‌یابد. این وضعیت، از منظر روان‌شناسی تروما، جامعه را وارد حالت “بیش‌هوشیاری مزمن جمعی” می‌کند؛ زیستی دائمی در انتظار فاجعه، حتی در سکوت۔

کیسه‌های جسد؛ لحظهٔ فروپاشی وجدان جمعی

تصاویر منتشرشده از محوطه‌های پزشکی قانونی، با صدها کیسهٔ جسد روی‌هم‌چیده‌شده، صرفاً اسناد جنایت نیستند؛ این تصاویر نقطه‌ای هستند که خشونت سیاسی به تروما جمعی بدل می‌شود. خانواده‌هایی که میان کیسه‌های جسد به دنبال عزیزان خود می‌گردند، نه‌تنها با فقدان، بلکه با تحقیر، بلاتکلیفی و ترس مواجه‌اند۔

در این‌جا مرگ پایان خشونت نیست؛ آستانهٔ ورود به مرحلهٔ بعدی آن است۔

پول گلوله و اقتصاد مرگ
صورت‌بندی روان‌شناختی یک جنایت ساختاری

در این مرحله، رژیم وارد قلمرویی عریان‌تر می‌شود: اقتصاد مرگ. مطالبهٔ “پول گلوله” از خانوادهٔ کشته‌شدگان، نه تخلف موردی است و نه نشانهٔ فساد پایین‌دستی؛ این یک کنش نمادین حساب‌شده در منطق سلطه است۔

در این کنش، وارونگی کامل اخلاق رخ می‌دهد. قاتل طلبکار می‌شود و خانوادهٔ قربانی بدهکار. این جابه‌جایی نقش‌ها، یکی از کلاسیک‌ترین سازوکارهای “خشونت نمادین” در نظام‌های توتالیتر است؛ خشونتی که هدفش نه‌فقط حذف بدن، بلکه درهم‌شکستن کرامت، معنا و امکان سوگواری است۔

از منظر روان‌شناسی تروما، سوگواری یک فرآیند بنیادین برای ترمیم روان فردی و جمعی است. رژیم، با گروگان‌گیری جسد، تهدید به دفن مخفیانه و تحمیل پرداخت پول، مستقیماً این فرآیند را هدف می‌گیرد. نتیجه، شکل‌گیری “سوگ تعلیق‌شده” است؛ تروما منجمدی که پردازش نمی‌شود و به وضعیت مزمن و بین‌نسلی بدل می‌گردد۔

در اقتصاد مرگ، بدن کشته‌شده سه کارکرد هم‌زمان دارد:
حذف فیزیکی معترض،
تولید رعب اجتماعی،
و اعمال باج‌گیری و تحقیر بر خانواده۔

در این ساختار، مرگ آغاز مرحلهٔ دوم شکنجهٔ روانی است؛ شکنجه‌ای که با “شرم تحمیلی”، “ناتوانی آموخته‌شده” و فروپاشی اعتماد به جهان همراه است۔

پیوند تاریخی؛ از دههٔ ۶۰ تا امروز

پول گلوله ادامهٔ همان منطقی است که در دههٔ ۶۰ نام قربانیان را پاک می‌کرد، دفن عمومی را ممنوع می‌ساخت و خانواده‌ها را به سکوت و دفن شبانه وادار می‌کرد. تفاوت امروز فقط در زبان است: آن‌زمان زبان حذف بود، امروز زبان اقتصاد۔

رژیم، همان کار را می‌کند؛ فقط با واژگان جدید۔

نقش نیروهای نیابتی و انحراف روایت

در کنار سرکوب داخلی، نقش نیروهای نیابتی رژیم در خارج از کشور، به‌ویژه جریان‌های سلطنت‌طلب حول رضا پهلوی، در انحراف روایت اعتراضات قابل انکار نیست. حمله به دیگر نیروهای مخالف، مصادرهٔ شعارها، صداگذاری جعلی و ایجاد دوگانه‌های کاذب، عملاً به رژیم امکان داده است که اعتراض را امنیتی‌سازی کرده و پس از کشتار، قربانیان را “عامل خارجی” یا “نیروی بیگانه” معرفی کند۔

در این‌جا، پروپاگاندا نه مکمل خشونت، بلکه ادامهٔ آن با زبان رسانه است۔

جمع‌بندی
وقتی مرگ هم به ابزار سلطه تبدیل می‌شود

این آنارشی یا خطای امنیتی نیست؛ “خشونت نمادینِ سازمان‌یافته” است۔
شلیک به سر، پیام قدرت است۔
پول گلوله، وارونگی اخلاق است۔
گروگان‌گیری جسد، ویران‌سازی سوگواری و حافظهٔ جمعی است۔
قطع اینترنت، مهندسی سکوت است۔

در این ساختار، بدن کشته می‌شود، معنا مصادره می‌گردد و ترس به نظم اجتماعی بدل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که خشونت فیزیکی به ویران‌سازی روان جمعی و آیندهٔ اجتماعی تبدیل می‌شود۔

رژیمی که مرگ را صورتحساب می‌کند، حاکم نیست؛ ویرانگر انسان و جامعه است۔

و دقیقاً از همین‌جا، مسئولیت از مرزهای ملی عبور می‌کند۔

خطاب به جامعهٔ جهان

سکوت در برابر این سطح از خشونت سازمان‌یافته، بی‌طرفی نیست؛ “همدستی منفعلانه” است. وقتی کشتار مستند می‌شود، سوگواری مصادره می‌گردد، و مرگ به ابزار سلطه بدل می‌شود، مسئولیت اخلاقی و حقوقی جهانی می‌شود. جهان نمی‌تواند هم‌زمان مدعی “حقوق بشر” باشد و در برابر کیسه‌های جسد، پول گلوله و مهندسی سکوت، فقط “نگران” بماند۔

آنچه امروز لازم است، نه بیانیه‌های خنثی، بلکه “اقدام مشخص” است: فشار دیپلماتیک مؤثر، فعال‌سازی سازوکارهای پاسخگویی بین‌المللی، حمایت از حقیقت‌یابی مستقل، و پایان‌دادن به مصونیت عاملان جنایت۔

تاریخ، این لحظه را ثبت می‌کند۔
پرسش این است: جهان در این صفحه، “در کدام سوی ایستاد”.

Leave a Reply