نوستالژی استبداد و فوران لُمپنیسم سیاسی
از فحاشی در شبکههای اجتماعی تا نمایش خیابانی ارعاب در میان حامیان رژیم سلطنتی ساقطشده
ایرج عابدینی، روانشناس، سوئد
تز مرکزی استبداد همیشه با بازگشت یک دولت آغاز نمیشود؛ گاه نخست به شکل یک زبان، یک تهدید، یک انگشت نشانهرفته و حقی بازمیگردد که فقط برای خودیها به رسمیت شناخته میشود.
چکیده
این مقاله لمپنیسم سیاسی را نه یک طبقهی اجتماعی، نه نشانهی فقر یا کمسوادی و نه یک تشخیص بالینی، بلکه شیوهای از کنش سیاسی تعریف میکند که در آن استدلال با تحقیر، گفتوگو با ارعاب، رقابت با حذف و قانون با وفاداری به شخص جایگزین میشود. موضوع بحث، بخشی آشکار و پرصدا از حامیان نوستالژیک رژیم سلطنتی ساقطشده است که در شبکههای اجتماعی و گاه در تجمعات خیابانی خارج از ایران، بهویژه در کشورهای غربی، نقد سیاسی را با فحاشی، تهدید، محاصرهی کلامی، انگشتنشاندادن و نمایش بدنی سلطه پاسخ میدهد. مقاله استدلال میکند که این رفتار را میتوان از پیوند میان نوستالژی بازسازنده، ادغام هویت با رهبر، خودشیفتگی جمعی، گسست اخلاقی، گرایش به سلسلهمراتب و بیمهاری سمی در فضای آنلاین فهمید. بااینحال، هدف تعمیم این الگو به همهی هواداران سلطنت نیست؛ موضوع، یک خردهفرهنگ اقتدارگرا و مجموعهای از رفتارهای قابل مشاهده است. معیار نهایی دموکراتیکبودن هر جریان نیز نه ادعاهای آن، بلکه تواناییاش در تحمل نقد، دفاع از حقوق مخالف و ترجیح نهاد و قانون بر شخص و تبار سیاسی است.
کلیدواژهها: لمپنیسم سیاسی، نوستالژی استبدادی، سلطنتطلبی، ادغام هویت، خودشیفتگی جمعی، گسست اخلاقی، بیمهاری آنلاین، خشونت کلامی، اقتدارگرایی
۱. استبداد پیش از آنکه دولت شود، زبان میشود
بازگشت استبداد همیشه با تانک، کودتا، تاجگذاری یا صدور فرمان آغاز نمیشود. استبداد پیش از آنکه به ساختمان قدرت وارد شود، در زبان سیاسی تمرین میشود: در لحظهای که مخالف بهجای شهروند، “خائن” نامیده میشود؛ هنگامی که نقد رهبر با ناسزا پاسخ میگیرد؛ وقتی تهدید به مجازات آینده جای ارائهی سند را میگیرد؛ و زمانی که گروهی حق حضور خود در خیابان را مسلم، اما حضور منتقد را توهین به میهن میداند. زبان، آزمایشگاه مقدماتی قدرت است. جریان سیاسی در کلام و رفتار روزمره نشان میدهد اگر روزی به ابزار دولت دست یافت، با مخالف خود چه خواهد کرد.
در سالهای اخیر، در بخشی از فضای سیاسی ایرانیان خارج از کشور، الگویی قابل مشاهده شده است: برخی حامیان رژیم سلطنتی ساقطشده، بهویژه در شبکههای اجتماعی، نقد تاریخی یا سیاسی را نه با نقد متقابل، بلکه با فحاشی، تهدید، برچسبزنی و هجوم جمعی پاسخ میدهند. همین الگو گاه از صفحهی تلفن همراه به خیابانهای شهرهای غربی منتقل میشود؛ جایی که فریاد، نزدیکشدن تهدیدآمیز، محاصرهی کلامی، فیلمبرداری برای تحقیر، و انگشت نشانهرفته به ابزار نمایش وفاداری و سلطه تبدیل میشود. موضوع این مقاله سنجش آماری میزان رواج این رفتار نیست؛ بلکه تحلیل سازوکار روانی و سیاسی الگویی است که به اندازهی کافی تکرار و عادی شده تا به مسئلهای اخلاقی برای اپوزیسیون تبدیل شود.
۲. لمپنیسم سیاسی چیست؟
در این مقاله، “لمپنیسم سیاسی” به معنای تعلق به قشر فرودست، کمبود تحصیلات، نوع پوشش یا شیوهی سخنگفتن روزمره نیست. چنین تعریفی هم تحقیرآمیز است و هم از نظر تحلیلی نادرست. فردی ممکن است تحصیلکرده، ثروتمند، مهاجر موفق و از نظر ظاهری آراسته باشد، اما در عرصهی سیاست به شیوهای لمپنی عمل کند. برعکس، فردی از طبقهی فرودست میتواند عمیقاً اخلاقی، گفتوگومحور و دموکرات باشد. بنابراین، لمپنیسم نه هویت اجتماعی، بلکه یک “رپرتوار عمل” است.
تعریف عملیاتی لمپنیسم سیاسی شیوهای از کنش است که در آن استدلال با تحقیر، گفتوگو با ارعاب، رقابت با حذف، شهروندی با اطاعت و قانون با وفاداری به رهبر جایگزین میشود.
در این معنا، بهتر است بهجای ذاتسازی و نامیدن انسانها بهعنوان موجوداتی ذاتاً لمپن، از “رفتار لمپنی”، “کنش لمپنی” یا “خردهفرهنگ لمپنی” سخن گفت. مسئله، محکومکردن انسان نیست؛ مسئله، نامگذاری دقیق رفتاری است که اگر بیپاسخ بماند، به هنجار سیاسی تبدیل میشود. این مرزبندی به ما اجازه میدهد بدون افتادن در همان دام تحقیر و انسانیتزدایی، خشونت کلامی و اقتدارگرایی را نقد کنیم.
۳. نوستالژی: حافظهی تاریخی یا بازنویسی انتخابی گذشته؟
نوستالژی بهخودیخود بیماری یا الزاماً پدیدهای ارتجاعی نیست. پژوهشهای روانشناختی نشان دادهاند که نوستالژی شخصی میتواند در شرایط تنهایی، گسست یا ناامنی، احساس پیوستگی هویت و ارتباط اجتماعی را تقویت کند. انسان با بهیادآوردن گذشته میکوشد رشتهی زندگی خود را از هم نپاشد. اما هنگامی که نوستالژی از قلمرو تجربهی شخصی وارد سیاست میشود، ممکن است به سازوکاری برای پالایش تاریخ و بازسازی اقتدار تبدیل شود.
سوتلانا بویْم میان نوستالژی تأملی و نوستالژی بازسازنده تمایز میگذارد. نوستالژی تأملی میداند که گذشته ازدسترفته، پیچیده و بازگشتناپذیر است؛ از تناقض، اندوه و فاصله آگاه است. در مقابل، نوستالژی بازسازنده میخواهد “خانهی ازدسترفته” را عیناً بازسازی کند و روایت خود را نه یک دلتنگی، بلکه حقیقت تاریخی میپندارد. خطر سیاسی از همین نقطه آغاز میشود: خاطره به سند، افسانه به تاریخ و میل به بازگشت به برنامهی قدرت تبدیل میشود.
در نوستالژی سلطنتی، بخشهایی از گذشته مانند توسعهی عمرانی، نظم اداری یا سبک زندگی برخی طبقات برجسته میشود، اما سانسور، زندان سیاسی، شکنجه، ساواک، نابرابری در دسترسی به قدرت و فقدان حق انتخاب آزادانهی حکومت به حاشیه رانده میشود. این حافظه نه کاملاً دروغ است و نه تمام حقیقت؛ گزینشی است. آنچه حذف میشود دقیقاً همان چیزی است که میتواند تصویر پدرسالارانهی “دوران طلایی” را مختل کند.
نوستالژی استبدادی تنها نمیگوید گذشته بهتر بود؛ میگوید مردم بدون پدر مقتدر قادر به ادارهی خود نیستند. جامعه در این روایت کودک، رهبر پدر و دموکراسی نوعی آشوب تلقی میشود. از این منظر، سقوط سلطنت نه نتیجهی تعارضهای تاریخی و سیاسی، بلکه محصول نادانی، خیانت یا توطئهی جمعی معرفی میشود. پیچیدگی تاریخ جای خود را به محاکمهی اخلاقی نسلها میدهد و برچسب “پنجاهوهفتی” از یک توصیف تاریخی به مجوز تحقیر انسانها تبدیل میشود.
۴. از نوستالژی بازسازنده تا خودشیفتگی جمعی
خودشیفتگی جمعی با دوستداشتن سالم یک گروه یا افتخار آرام به تاریخ متفاوت است. در خودشیفتگی جمعی، فرد به تصویری اغراقآمیز از عظمت گروه خود سرمایهگذاری عاطفی میکند و همزمان باور دارد دیگران این عظمت را به اندازهی کافی به رسمیت نمیشناسند. پژوهشهای گولک دو زاوالا و همکاران نشان دادهاند که این الگو با حساسیت افراطی به توهین ادراکشده و آمادگی برای واکنش تلافیجویانه ارتباط دارد.
در این ساختار روانی، شعارهایی دربارهی شکوه، عظمت و بازگشت به دوران طلایی فقط بیان ترجیح سیاسی نیستند؛ به داربست عزتنفس گروهی تبدیل میشوند. هر پرسش دربارهی کارنامهی سلطنت، منابع مالی، صلاحیت رهبر، نقش قدرتهای خارجی یا تاریخ سرکوب، میتواند نه یک سؤال مشروع، بلکه کوششی برای تحقیر “ما” تجربه شود. از همین رو، شدت واکنش لزوماً متناسب با محتوای نقد نیست. گاه یک پرسش ساده خشم شدیدی برمیانگیزد، زیرا آنچه تهدید شده است استدلال فرد نیست؛ تصویر آرمانی او از گروه و خویشتن است.
نوستالژی بازسازنده گذشته را پاکسازی میکند و خودشیفتگی جمعی آن تصویر پاکسازیشده را مقدس میسازد. نتیجه آن است که منتقد، مخالف سیاسی باقی نمیماند؛ به عامل تحقیر جمعی تبدیل میشود. در این نقطه، خشونت کلامی در ذهن کنشگر نه بیاخلاقی، بلکه دفاع از حیثیت ملی جلوه میکند.
۵. ادغام هویت: وقتی نقد رهبر، حمله به خویشتن میشود
نظریهی ادغام هویت توضیح میدهد که چگونه مرز میان “من شخصی” و “مای گروهی” میتواند چنان نفوذپذیر شود که فرد وحدتی عمیق و بدنی با گروه یا رهبر احساس کند. در چنین وضعیتی، تعلق سیاسی تنها یکی از عقاید فرد نیست؛ بخشی از تعریف وجودی او میشود. نقد رهبر، نقد یک برنامه یا تصمیم تلقی نمیشود، بلکه حملهای به خود فرد، خانوادهی نمادین او و حتی میهن تجربه میشود.
وقتی نام رهبر با نام ایران ادغام میشود، پرسش از رهبر بهسادگی “ایرانستیزی” نام میگیرد. وفاداری به شخص جای وفاداری به اصول را میگیرد و مخالفت با یک خاندان به دشمنی با ملت تقلیل مییابد. این ادغام، ظرفیت تفکیک میان میهن، مردم، دولت، رهبر و برنامهی سیاسی را از بین میبرد. در نتیجه، دفاع از رهبر نه به سند نیاز دارد و نه به سنجشپذیری؛ واکنشی هویتی است که بدن پیش از استدلال وارد آن میشود: ضربان بالا میرود، خشم فعال میشود و زبان به ابزار دفع تهدید تبدیل میگردد.
از این منظر، فحاشی صرفاً فقدان واژگان نیست. گاه فرد واژگان و تحصیلات کافی دارد، اما در لحظهی تهدید هویتی دسترسی او به تفکر پیچیده و تحمل ابهام محدود میشود. جهان به دو اردوگاه فرو میریزد: وفادار و خائن، میهندوست و مزدور، نجاتدهنده و دشمن. این دوقطبیسازی، دروازهی روانشناختی گسست اخلاقی است.
نوستالژی بازسازنده ← ادغام هویت ← خودشیفتگی جمعی
گسست اخلاقی ← ارعاب و عادیشدن خشونت
۶. چرا فحاشی جای استدلال را میگیرد؟
استدلالکردن مستلزم پذیرفتن چند محدودیت دموکراتیک است: ممکن است بخشی از دانستههای من نادرست باشد؛ مخالف حق دارد سؤال کند؛ ادعا باید با سند سنجیده شود؛ و نتیجه از پیش تضمینشده نیست. فحاشی همهی این دشواریها را در یک لحظه حذف میکند. ناسزا بهجای پاسخدادن، اعتبار پرسشگر را نابود میکند. اگر پرسشگر “مزدور” یا “خائن” معرفی شود، دیگر نیازی به پاسخ به پرسش او وجود ندارد.
فحاشی سیاسی در این خردهفرهنگ دستکم چهار کارکرد دارد:
• میانبُر شناختی است: مسئلهی پیچیده را به برچسبی ساده و هیجانی تقلیل میدهد.
• تنظیم هیجان است: شرم، درماندگی یا احساس تحقیر را به خشم و احساس قدرت موقت تبدیل میکند.
• علامت وفاداری است: فرد با تندترشدن زبان نشان میدهد از اعضای “واقعی” و بیتردید گروه است.
• ابزار ارعاب است: پیام اصلی نه فقط متوجه مخاطب، بلکه متوجه ناظران خاموش است؛ “اگر نقد کنید، شما نیز هدف قرار میگیرید.”
بنابراین، فحاشی سیاسی را نباید صرفاً تخلیهی بیضرر هیجان دانست. تکرار آن میتواند هنجار گروهی بسازد، دامنهی واژگان مجاز را محدود کند و آستانهی تهدید را پایین بیاورد. زبان خشن فقط خشم را بیرون نمیریزد؛ خشم را تمرین، توزیع و مشروع میکند.
۷. شبکههای اجتماعی: آزمایشگاه بیمهاری سمی
جان سولر برای توضیح رفتارهایی که انسانها در فضای آنلاین شدیدتر از روابط رودررو بروز میدهند، مفهوم “اثر بیمهاری آنلاین” را مطرح کرد. ناشناسبودن، نامرئیبودن، فاصلهی زمانی، کاهش نشانههای چهره و بدن، و احساس کمرنگشدن اقتدار و پیامد، میتوانند بازدارندگی اخلاقی را کاهش دهند. بیمهاری آنلاین همیشه مخرب نیست؛ میتواند خودافشایی و کمکخواهی را تسهیل کند. اما در شکل سمی آن، به فحاشی، تهدید و آزار جمعی میدان میدهد.
پلتفرمهای اجتماعی یک عنصر دیگر نیز اضافه میکنند: پاداش قابل مشاهده. تعداد پسندها، بازنشرها و پاسخهای تشویقی، خشونت کلامی را به سرمایهی منزلتی تبدیل میکند. کسی که توهین شدیدتری میکند ممکن است بیشتر دیده شود و در گروه بهعنوان فردی “شجاعتر” یا “وفادارتر” شناخته شود. بدینترتیب، الگوریتم و هنجار گروهی یکدیگر را تقویت میکنند؛ فحاشی نه انحراف از گفتوگو، بلکه محتوای مطلوب شبکه میشود.
در هجومهای جمعی، مسئولیت نیز پخش میشود. هر فرد ممکن است سهم خود را یک جمله یا یک تصویر بداند، اما مجموعهی رفتارها برای هدف، تجربهای از محاصره، بیآبروکردن و تهدید دائمی میسازد. مدل هویت اجتماعیِ فردیتزدایی یادآور میشود که ناشناسبودن لزوماً انسان را بیهنجار نمیکند؛ بلکه میتواند او را مطیعترِ هنجار برجستهی گروه سازد. اگر هنجار گروه تحقیر مخالف باشد، ناشناسبودن همان تحقیر را تشدید میکند.
۸. از صفحهی نمایش تا خیابانهای غرب
انتقال رفتار از فضای مجازی به خیابان اهمیت ویژهای دارد. در تجمعات سیاسی، بدن وارد پیام میشود: فاصلهی فیزیکی کم میشود، صدا بالا میرود، جمع دور فرد شکل میگیرد، دوربین برای شرمسارسازی روشن میشود و انگشت نشانهرفته جای نشانهگذاری کلامی را میگیرد. انگشتنشاندادن بهخودیخود معادل خشونت نیست؛ اما در ترکیب با ناسزا، تهدید، تعقیب یا محاصرهی جمعی، به علامت غیرکلامی سلطه تبدیل میشود. پیام آن روشن است: “تو نه هموطنِ مخالف، بلکه متهمی هستی که ما حق بازخواست و مجازاتش را داریم.”
خیابان غرب برای چنین رفتاری صحنهای متناقض است. آزادی بیان، حق تجمع، حمایت پلیس و حاکمیت قانون به کنشگر اجازه میدهد صدای خود را بلند کند؛ اما او ممکن است همان حقوق را برای منتقد خود به رسمیت نشناسد. دموکراسی در این حالت نه اخلاق متقابل، بلکه پناهگاهی ابزاری است: قانون باید از “حق من” محافظت کند، اما مخالفت تو خیانت است. مهاجرت جغرافیایی الزاماً به درونیشدن فرهنگ دموکراتیک منجر نمیشود. فرد میتواند در نهادهای دموکراتیک زندگی کند و همچنان روابط سیاسی را با دستور زبان ارباب و رعیت بفهمد.
نمایش خیابانی ارعاب همچنین برای دوربین و گروه غایب اجرا میشود. ویدئو قرار است نشان دهد چه کسی میدان را در اختیار دارد، چه کسی توانسته مخالف را عقب براند و چه کسی از رهبر “دفاع” کرده است. بنابراین، هدف فقط خاموشکردن یک نفر نیست؛ تولید تصویری از قدرت برای مصرف شبکهای است. صفحه و خیابان یک چرخه میسازند: خشونت آنلاین کنش خیابانی را آماده میکند و فیلم کنش خیابانی دوباره خشونت آنلاین را تغذیه میکند.
۹. هرزهگویی سیاسی؛ وقتی بدن و جنسیت به میدان سلطه تبدیل میشوند
بخشی از فحاشی سیاسی از واژگانی استفاده میکند که بدن، جنسیت، روابط جنسی، مادر، همسر یا آبروی خانوادگی را هدف میگیرد. مسئله صرفاً “زشتبودن” واژهها یا دفاع از اخلاق محافظهکارانه نیست. مسئله، کارکرد سلطهگرانهی هرزهگویی است: مخالف با حمله به بدن و حریم شخصیاش از جایگاه شهروندِ صاحبنظر به موضوع تحقیر تقلیل داده میشود. این زبان بهویژه علیه زنان، دگرباشان و کسانی که بیرون از الگوهای سنتی جنسیتی قرار میگیرند، حامل خشونتی مضاعف است.
هرزهگویی سیاسی اغلب ساختاری پدرسالارانه دارد. کنشگر میکوشد با تحقیر جنسی، حیثیت دیگری را مصادره کند و همزمان مردانگی، شجاعت یا برتری خود را به نمایش بگذارد. در اینجا بدن مخالف به صحنهای برای بازسازی سلسلهمراتب تبدیل میشود. به همین دلیل، نقد این زبان نباید در حد توصیه به مؤدببودن باقی بماند؛ باید رابطهی آن با میل به فرماندادن، تنبیهکردن و مالکیت بر فضای عمومی آشکار شود.
۱۰. گسست اخلاقی و تبدیل خشونت به فضیلت
آلبرت بندورا نشان داد که انسانها برای انجام رفتار آسیبزا الزاماً ارزشهای اخلاقی خود را کنار نمیگذارند؛ آنان میتوانند با سازوکارهای گسست اخلاقی، رفتار خود را با همان ارزشها سازگار جلوه دهند. خشونت “دفاع از وطن” نام میگیرد، تحقیر “روشنگری”، تهدید “هشدار”، و حذف مخالف “پاکسازی صفوف اپوزیسیون” معرفی میشود. زبان پاکیزهکننده، رابطهی کنش با پیامد واقعی آن را میپوشاند.
برچسبزنی مرحلهی مرکزی این فرایند است. وقتی مخالف “مزدور”، “عامل رژیم”، “تجزیهطلب”، “تروریست”، “خائن” یا صرفاً “پنجاهوهفتی” معرفی شد، فرد دیگر خود را موظف به همدلی، شنیدن یا رعایت حق او نمیبیند. زنجیرهی روانی چنین عمل میکند:
زنجیرهی گسست اخلاقی برچسبزنی ← انسانیتزدایی ← خروج مخالف از دایرهی همدلی ← مشروعسازی نفرت ← تهدید و اجبار ← عادیشدن خشونت
خطر زمانی بیشتر میشود که گروه برای خشونت خود استانداردی دوگانه بسازد. توهین مخالف نشانهی “توحش” تلقی میشود، اما توهین خودی “واکنش طبیعی یک میهنپرست” نام میگیرد. تهدید علیه رهبر جرم اخلاقی است، اما تهدید منتقد دفاع مشروع. همین دوگانگی نشان میدهد که مسئله احترام به اصل عدم خشونت نیست؛ مسئله انحصار حق خشونت برای گروه خودی است.
۱۱. لمپنیسم بهعنوان آزمون وفاداری
در گروههای اقتدارگرا، وفاداری باید دیده شود. سکوت کافی نیست و تأیید آرام نیز ممکن است مشکوک به نظر برسد. فرد برای اثبات تعلق، ناگزیر است از دیگران تندتر سخن بگوید، دشمنان بیشتری شناسایی کند و مرز خودی و غیرخودی را برجستهتر سازد. بدینترتیب، فحاشی از یک رفتار فردی به آیین عضویت تبدیل میشود. هرچه زبان خشنتر باشد، وفاداری معتبرتر به نظر میرسد.
این سازوکار رقابتی، مارپیچ افراط میسازد. افراد میانهرو برای آنکه “سست”، “ترسو” یا “نفوذی” نامیده نشوند، به لحن تندتر نزدیک میشوند. در نهایت، گروه نه با بهترین استدلال، بلکه با شدیدترین خشم نمایندگی میشود. رهبر نیز حتی اگر مستقیماً فرمانی صادر نکند، از ابهام سود میبرد: هواداران خشونت را به نام او اعمال میکنند و او میتواند بدون پذیرش مسئولیت کامل، سرمایهی ناشی از ارعاب را حفظ کند. معیار مهم، نه فقط سخنان رسمی رهبر، بلکه واکنش او به خشونت هواداران است: آیا آن را صریح، مستمر و همراه با پیامد سازمانی محکوم میکند یا با سکوت و ابهام پاداش میدهد؟
۱۲. جدول پیوند رفتار، سازوکار روانی و پیامد سیاسی
| رفتار قابل مشاهده | سازوکار روانشناختی | پیامد سیاسی |
| تبدیل نقد رهبر به خیانت | ادغام هویت و تهدید خود | حذف مرز میان میهن، مردم و رهبر |
| برچسبزنی به مخالف | گسست اخلاقی و انسانیتزدایی | مشروعشدن طرد، تهدید و اجبار |
| فحاشی و هجوم جمعی آنلاین | بیمهاری سمی و همنوایی گروهی | خاموششدن گفتوگو و اثر بازدارنده بر ناظران |
| ستایش نظم و سرکوب گذشته | نوستالژی بازسازنده و توجیه نظام | پاکشدن خشونت تاریخی از حافظهی جمعی |
| انگشتنشاندادن، محاصره و فریاد | نمایش سلطه و پرخاشگری اقتدارگرا | تصرف نمادین فضای عمومی و ارعاب مخالف |
| اطاعت از شخص بهجای اصول | اقتدارپذیری و ترجیح سلسلهمراتب | تضعیف نهاد، قانون و پاسخگویی |
این جدول رابطهای احتمالی و تحلیلی را نشان میدهد و جایگزین ارزیابی فردی یا پژوهش شیوعشناختی نیست.
۱۳. همزبانی اقتدارگرایانه با رژیم ملایان
گفتن اینکه لمپنیسم پهلویگرا از نظر کارکردی به سود رژیم ملایان عمل میکند، الزاماً به معنای ادعای ارتباط سازمانی یا فرمانگیری مستقیم نیست. یک رفتار میتواند بدون هماهنگی رسمی، نتیجهای تولید کند که برای قدرت حاکم سودمند است. اپوزیسیونی که نیرو و اعتبار خود را صرف فحاشی، تهدید، پروندهسازی و جنگ هویتی میکند، توان کمتری برای سازماندهی اعتماد، ائتلاف و بدیل دموکراتیک خواهد داشت.
میان اقتدارگرایی سلطنتطلبانه و زبان رژیم ملایان نوعی شباهت دستوری دیده میشود: تقدیس رهبر، تقسیم جامعه به خودی و خائن، تبدیل نقد به توطئه، ستایش خشونت به نام نجات، تحمیل شعار، و تقدم وفاداری بر قانون. این سخن به معنای همسانسازی کامل تاریخ، ساختار و میزان جنایت دو نظام نیست؛ بحث بر سر بازتولید یک دستور زبان مشترک استبدادی است. جریانهایی که ظاهراً دشمن یکدیگرند، ممکن است در شیوهی مواجهه با مخالف شبیه یکدیگر شوند.
از این منظر، لمپنیسم پهلویگرا نه بدیل رژیم ملایان، بلکه آینهی وارونهی بخشی از فرهنگ سیاسی آن است. نام رهبر و نمادها تغییر میکنند، اما رابطهی عمودی قدرت، تقدیس اطاعت و حق ویژهی خودی باقی میماند. استبداد دقیقاً از همین مسیر بازتولید میشود: مخالفت با مستبد موجود، بدون نقد ساختار روانی اطاعت و سلطه.
۱۴. یک احتیاط ضروری: همهی هواداران سلطنت یکسان نیستند
اعتبار این تحلیل وابسته به پرهیز از تعمیم نارواست. همهی هواداران سلطنت فحاش، تهدیدگر یا اقتدارگرا نیستند؛ همانگونه که هیچ جریان سیاسی را نمیتوان صرفاً با پرصداترین و افراطیترین اعضایش تعریف کرد. ممکن است فردی سلطنت مشروطه را ترجیح دهد، اما همزمان از آزادی بیان مخالف، همهپرسی آزاد، استقلال قوهی قضاییه، محدودیت قدرت و نقد تاریخی ساواک دفاع کند. چنین فردی را صرفاً به دلیل ترجیح شکل حکومت نمیتوان لمپن سیاسی نامید.
موضوع این مقاله یک “زیرگروه رفتاری” است که با نشانههای قابل مشاهده تعریف میشود: رهبرپرستی، تحقیر مخالف، تهدید، توجیه سرکوب، دشمنسازی و نفی حق برابر حضور. این مرزبندی نه نرمکردن نقد، بلکه دقیقترکردن آن است. نقدی که همه را یکسان میبیند، ناخواسته همان منطق جمعیسازی و برچسبزنی را بازتولید میکند که قصد افشای آن را دارد.
۱۵. ده نشانه برای تشخیص یک خردهفرهنگ لمپنی
برای ارزیابی یک جریان سیاسی میتوان به این نشانهها توجه کرد:
• نقد رهبر بهطور خودکار خیانت به میهن نامیده میشود.
• پرسش دربارهی کارنامه یا منابع مالی با حمله به شخصیت پرسشگر پاسخ میگیرد.
• ناسزا، تهدید و تحقیر بهعنوان شجاعت یا میهنپرستی پاداش میگیرند.
• مخالفان با برچسبهای کلی از دایرهی همدلی خارج میشوند.
• سرکوب و شکنجهی گذشته انکار، کوچکنمایی یا توجیه میشود.
• حق تجمع و بیان برای خودی مطالبه، اما برای مخالف محدود میشود.
• وفاداری به شخص مهمتر از برنامه، قانون و پاسخگویی است.
• زبان جنسی، خانوادگی یا جنسیتزده برای شکستن کرامت مخالف به کار میرود.
• اعضای میانهرو به دلیل فاصلهگرفتن از خشونت، خائن یا نفوذی نامیده میشوند.
• رهبر در برابر خشونت هواداران به محکومیت روشن و پیامد عملی تن نمیدهد.
۱۶. پاسخ دموکراتیک به لمپنیسم
پاسخ به لمپنیسم نباید تقلید همان روش باشد. فحاشی متقابل ممکن است لذت آنی ایجاد کند، اما میدان را به رقابتی بر سر خشونت بیشتر تبدیل میکند. دفاع دموکراتیک به معنای انفعال نیست؛ به معنای مرزبندی قاطع، مستند و غیرانسانیتزداست.
• رفتار را دقیق نامگذاری کنیم، اما انسان را به هویت ثابت و فروکاستناپذیر تقلیل ندهیم.
• میان نقد سیاسی، توهین و تهدید تمایز بگذاریم و تهدید را مستند و از مسیر قانونی پیگیری کنیم.
• بهجای پاسخ به برچسب، ادعا را به سند، تاریخ و معیارهای قابل سنجش بازگردانیم.
• از افراد هدفِ هجوم جمعی حمایت کنیم تا هزینهی ارعاب تنها بر دوش آنان نماند.
• رهبران و رسانهها را نه فقط براساس سخنان رسمی، بلکه براساس نحوهی مواجهه با خشونت هواداران ارزیابی کنیم.
• حق بیان مخالف را حتی زمانی که نظرش ناخوشایند است، بهعنوان آزمون عملی دموکراسی به رسمیت بشناسیم.
معیار دموکراتیکبودن این نیست که یک جریان تا چه اندازه از آزادی برای تبلیغ خود استفاده میکند؛ معیار این است که اگر قدرت یافت، چه اندازه حاضر است همان آزادی را برای مخالفانش تضمین کند. آزادیای که فقط برای خودی مطالبه شود، آزادی نیست؛ امتیاز گروهی است.
نتیجهگیری: استبداد از یک جمله و یک اشاره آغاز میشود
لمپنیسم سیاسی را نباید به فحاشی سطحی یا بیادبی فردی تقلیل داد. این پدیده یک نظام کوچک قدرت است: نوستالژی گذشته را پاکسازی میکند؛ ادغام هویت رهبر را به بخشی از خویشتن تبدیل میسازد؛ خودشیفتگی جمعی نقد را تحقیر تجربه میکند؛ گسست اخلاقی مخالف را از دایرهی همدلی بیرون میبرد؛ و فضای آنلاین خشونت را قابل تکثیر و پاداشپذیر میسازد. خیابان سپس همان دستور زبان را با صدا، فاصلهی بدنی، دوربین و انگشت تهدیدگر اجرا میکند.
مسئله فقط این نیست که چه کسی فحش میدهد. پرسش بنیادیتر آن است که در پس این فحاشی چه تصوری از انسان، شهروند، قدرت و آینده پنهان شده است. کسی که امروز مخالف بیقدرت را مستحق تحقیر و تهدید میداند، اگر فردا به ابزار دولت دست یابد، چه چیزی مانع او از تبدیل تهدید به مجازات خواهد شد؟ استبداد پیش از آنکه زندان بسازد، زبان زندان را عادی میکند؛ پیش از آنکه دادگاه نمایشی برپا کند، مخالف را در خیابان و شبکههای اجتماعی محکوم میسازد.
جامعهی دموکراتیک از حذف حافظه یا ممنوعکردن نوستالژی ساخته نمیشود. راه آن، تبدیل حافظهی گزینشی به حافظهی انتقادی است: دیدن توسعه در کنار سرکوب، نظم در کنار فقدان آزادی و دستاورد در کنار رنج انسانهایی که صدایشان حذف شده است. گذشته باید موضوع فهم باشد، نه بت سیاسی.
آزمون نهایی هر اپوزیسیون ساده اما دشوار است: آیا میتواند از حق انسانی دفاع کند که با او مخالف است؟ اگر نقد با فحاشی، پرسش با تهدید و مخالفت با انگشت اتهام پاسخ داده شود، نام رهبر هرچه باشد، منطق استبداد از هماکنون حاضر است. دموکراسی از صندوق رأی آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که دیگری را، با همهی اختلافش، همچنان انسان و صاحب حق میدانیم.
منابع
بویْم، سوتلانا (۲۰۰۱). آیندهی نوستالژی. نیویورک: بیسیک بوکس.
وایلشات، تیم؛ سدیکیدس، کنستانتین؛ آرنت، جیمی؛ و روتلج، کلی (۲۰۰۶). “نوستالژی: محتوا، محرکها و کارکردها”. مجلهی شخصیت و روانشناسی اجتماعی، ۹۱(۵)، ۹۷۵–۹۹۳.
DOI: 10.1037/0022-3514.91.5.975
سوان، ویلیام؛ جتن، جولاندا؛ گومز، آنخل؛ وایتهاوس، هاروی؛ و باستیان، بروک (۲۰۱۲). “وقتی عضویت گروهی شخصی میشود: نظریهی ادغام هویت”. مرور روانشناختی، ۱۱۹(۳)، ۴۴۱–۴۵۶.
DOI: 10.1037/a0028589
گولک دو زاوالا، آگنیشکا؛ چیخوکا، الکساندرا؛ ایدلسون، روی؛ و جاویکرمه، نیران (۲۰۰۹). “خودشیفتگی جمعی و پیامدهای اجتماعی آن”. مجلهی شخصیت و روانشناسی اجتماعی، ۹۷(۶)، ۱۰۷۴–۱۰۹۶.
DOI: 10.1037/a0016904
گولک دو زاوالا و همکاران (۲۰۱۶). “خودشیفتگی جمعی، حساسیت افراطی به توهین گروهی و خصومت تلافیجویانهی مستقیم و غیرمستقیم”. مجلهی اروپایی شخصیت، ۳۰(۶)، ۵۳۲–۵۵۱.
DOI: 10.1002/per.2067
بندورا، آلبرت (۱۹۹۹). “گسست اخلاقی در ارتکاب اعمال غیرانسانی”. مرور شخصیت و روانشناسی اجتماعی، ۳(۳)، ۱۹۳–۲۰۹.
DOI: 10.1207/s15327957pspr0303_3
سولر، جان (۲۰۰۴). “اثر بیمهاری آنلاین”. رفتار و روانشناسی سایبری، ۷(۳)، ۳۲۱–۳۲۶.
DOI: 10.1089/1094931041291295
جوست، جان و باناجی، مهزرین (۱۹۹۴). “نقش کلیشهسازی در توجیه نظام و تولید آگاهی کاذب”. مجلهی بریتانیایی روانشناسی اجتماعی، ۳۳، ۱–۲۷.
DOI: 10.1111/j.2044-8309.1994.tb01008.x
پراتو، فلیسیا؛ سیدانیوس، جیم؛ استالورث، لیزا؛ و مال، برترام (۱۹۹۴). “گرایش به سلطهی اجتماعی: متغیری برای پیشبینی نگرشهای اجتماعی و سیاسی”. مجلهی شخصیت و روانشناسی اجتماعی، ۶۷(۴)، ۷۴۱–۷۶۳.
DOI: 10.1037/0022-3514.67.4.741
آلتمایر، باب (۱۹۹۶). شبح اقتدارگرایی. کمبریج: انتشارات دانشگاه هاروارد.
