Prof. Kazem Kazerounian سطرهای یاغی / سطر ۱۱ / کاظم کازرونیان، استاد دانشگاه، آمریکا۔

دارم بازی ایران و نیوزیلند را تماشا میکنم۔
حسم ساده نیست۔ چیزی در دلم همزمان میجوشد و سنگینی میکند۔ بخشی از وجودم میخواهد تیم ایران پیروز شود، اما نمیتوانم فراموش کنم که نام ایران را یک رژیم ضدایرانی به گروگان گرفته است۔
هنوز با هر حرکت بازیکن ایرانی چیزی در دلم تکان میخورد۔ هنوز وقتی نام ایران روی صفحه میآید، قلبم بیاختیار واکنش نشان میدهد۔ این نام، نام رژیم نیست۔ نام خاک ماست۔ نام مردم ماست۔ نام رنجها، خاطرهها، استعدادهای سرکوبشده، و رؤیاهای دزدیدهشده ماست۔
اما بلافاصله حس دیگری میآید۔ سنگینتر۔ تلختر۔ زخمیتر۔ نمیتوانم این بازی را ببینم و به ورزشکارانی فکر نکنم که همین رژیم زندانی کرد، شکنجه کرد، شکست، خاموش کرد، یا اعدام کرد۔
نمیتوانم تشویق کنم و نوید افکاری از ذهنم عبور نکند۔ نمیتوانم به زمین بازی نگاه کنم و یاد حبیب خبیری نیفتم، فوتبالیست تیم ملی که دستگاه مرگ آخوندها جانش را گرفت۔ نمیتوانم فروزان عبدی را فراموش کنم، کاپیتان والیبال، زنی از جنس ایستادگی، که در قتلعام زندانیان سیاسی به شهادت رسید۔
پس من امشب دقیقاً چه میخواهم؟ پیروزی برای رژیم؟ هرگز۔ شادی برای این حکومت مرگ؟ هرگز۔ اعتبار برای پرچمی که آنها ربودهاند؟ نه۔ من دل به ایرانِ مردم دارم، نه به ایرانِ گروگانگرفتهشده در چنگال جلادان۔
قلبم برای کودکی در شیراز میتپد که در کوچه با توپ پاره فوتبال بازی میکند۔ برای دختری در سنندج که رؤیای بازی آزادانه دارد۔ برای مادری که بازی را نگاه میکند، اما دلش همزمان پیش خبر اعدامهاست۔ برای ملتی که در گروگان رژیمی است که حتی از ورزشکاران خودش هم میترسد۔
این تراژدی ایران زیر سلطه آخوندهاست۔
رژیمی که فقط نفت و نان و آزادی را ندزدیده است۔ شادی را هم گروگان گرفته است۔ حتی لحظههای ساده مردم را آلوده کرده است۔ در ایران آخوندزده، حتی فوتبال هم فقط فوتبال نیست۔ یک بازی ساده تبدیل میشود به میدان حافظه۔ یک گل، پیچیده میشود۔ یک پیروزی، زخمی میشود۔ سرود ملی، به جای غرور، صدای بسته شدن در زندان را در گوش آدم زنده میکند۔ حتی دروازهبان را هم به زبان ولایت کشاندهاند؛ سوگند به «رهبر»، و دروازهای که باید مثل هرمز بسته بماند۔
بازیکنان داخل زمین دشمن من نیستند۔ بسیاری از آنان خودشان هم در همان واقعیت خفهکننده گرفتارند۔ خط قرمزها را میشناسند۔ تهدیدها را میشناسند۔ میدانند وقتی یک ورزشکار زیادی راستگو، زیادی شجاع، و زیادی محبوب مردم شود، چه بلایی ممکن است سرش بیاید۔ در ایران آخوندزده، استعداد میتواند تو را مشهور کند۔ اما وجدان میتواند تو را خطرناک کند۔
این همان رژیمی است که از آواز میترسد۔ از موی زن میترسد۔ از مشت گرهکرده یک جوان میترسد۔ از یک ورزشکار آزاده میترسد۔ از نام نوید میترسد۔ از خاطره حبیب خبیری میترسد۔ از ایستادگی فروزان عبدی میترسد۔ از هر چیزی که بوی شرافت بدهد، میترسد۔
برای همین امشب دلم دوپاره است۔ کودک درونم هنوز میخواهد ایران ببرد، اما بیشتر از آن، میخواهم ایران آزاد شود۔
میخواهم روزی برسد که تیم ایران وارد میدان شود، بیآنکه سایه اعدام پشت سرش باشد۔ روزی که ورزشکار ایرانی مجبور نباشد میان آینده و وجدان یکی را انتخاب کند۔ روزی که نام ایران دوباره به مردم ایران برگردد، نه به زندانبانان، شکنجهگران و جلادان۔
آن روز، پیروزی ایران فقط یک نتیجه فوتبالی نخواهد بود۔ آن روز، شادی دیگر دزدیده نمیشود۔ سرود دیگر بوی زندان نمیدهد۔ ورزشکار دیگر از جلاد نمیترسد۔ و نام ایران دوباره همان چیزی میشود که باید باشد: نام یک ملت آزاد، نه مُهر یک رژیم اشغالگر۔
تا آن روز، بازی ایران فقط بازی نیست؛ زخمی است که روی چمن راه میرود۔ پیروزی واقعی، شکستن زنجیر است؛ روزی که ایران از چنگال جلادان بیرون بیاید و دوباره در آغوش مردمش نفس بکشد۔
