رادیو فردا و همنوایی با گفتمان قدرت مسلط

گزارشی که در وب‌ سایت «رادیو فردا»  در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۵ درباره اعدام دو زندانی سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران به نامهای وحید بنی عامریان و ابوالحسن منتظر و دیگر اعدامیان هوادار این سازمان، منتشر شده است، از منظر تحلیل گفتمان رسانه‌ای نمونه‌ای قابل تأمل از نحوه بازتولید زبان قدرت در یک رسانه به ظاهر مستقل به شمار می‌آید. بررسی دقیق این گزارش نشان می‌دهد که ساختار روایت و واژگان به‌ کاررفته در آن، تا حد زیادی بازتاب ‌دهنده ادبیاتی است که از سوی ساختار رسمی قدرت در ایران تولید و تثبیت شده است؛ ادبیاتی که هدف اصلی آن چارچوب‌ بندی کنش‌های سیاسی مخالفان در قالب مفاهیمی امنیتی و مجرمانه است. در این گزارش، مجموعه‌ای از واژگان و برچسب‌های سیاسی نظیر «تروریست» یا اصطلاحاتی که در ادبیات رسمی حکومت برای توصیف اعضاء و هواداران سازمان مجاهدین خلق به کار می‌رود، بدون تحلیل انتقادی یا فاصله‌ گذاری روشن در متن خبری بازتاب یافته‌اند. از منظر مطالعات رسانه و تحلیل گفتمان، چنین شیوه‌ای صرفاً یک انتخاب واژگانی خنثی تلقی نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند به بازتولید همان چارچوب معنایی بینجامد که در دستگاه تبلیغاتی حکومت برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب مخالفان ساخته شده است. مقاله به نقد این شیوه خبر نقب می زند.

مبان میدان نبرد حقیقت و قدرت

پوشش خبری اعدام مخالفان صرفاً نقل یک رویداد قضایی نیست؛ بلکه میدانِ نبردی در سطح زبان، معنا و روایت است. در چنین میدان حساسی، واژه‌ها بی‌طرف نیستند. هر کلمه حامل بار سیاسی و اخلاقی است و هر چارچوب زبانی می‌تواند یا در خدمت حقیقت باشد یا در خدمت قدرت. از همین‌ رو، هنگامی که رسانه‌ای، حتی رسانه‌ای که خود را بیرون از ساختار قدرت معرفی می‌کند، بدون فاصله‌ گذاری انتقادی، همان واژگان و گفتمان دستگاه قضایی یک حکومت سرکوبگر را تکرار می‌کند، در واقع به بازتولید همان روایت رسمی یاری می‌رساند. در ادبیات قدرت‌های اقتدارگرا، مخالف سیاسی هرگز «مخالف» نامیده نمی‌شود. او باید در زبان قدرت به چیزی خطرناک‌ تر تبدیل شود: «مفسد»، «معاند»، «تروریست»، «ستون پنجم دشمن»، «جاسوس» یا «برهم‌ زننده نظم جامعه». این واژه‌ها صرفاً توصیف نیستند؛ ابزارهایی هستند برای مشروعیت‌ بخشی به سرکوب. پیش از آنکه طناب دار بر گردن محکوم بنشیند، این زبان است که او را از جایگاه شهروند به جایگاه «دشمن» تبعید می‌کند. اعدام در میدان فیزیکی، پس از آن رخ می‌دهد که اعدام در میدان زبان و معنا انجام شده است.

از این منظر، رسانه‌ای که خبر اعدام را با همان ادبیات رسمی بازگو می‌کند، ناخواسته در ادامه همان فرایند مشارکت می‌کند. چنین رسانه‌ای ممکن است تصور کند که صرفاً «نقل خبر» کرده است؛ اما در واقع چارچوبی را بازتولید کرده که در آن، روایت قدرت به عنوان حقیقت پذیرفته می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مسئولیت حرفه‌ای روزنامه‌ نگاری آغاز می‌شود: فاصله‌گرفتن از زبان قدرت و افشای سازوکارهای آن. رسالت رسانه مستقل این نیست که ادبیات دستگاه‌های امنیتی و قضایی را تکرار کند؛ بلکه باید آن را در پرتو نقد و تحلیل قرار دهد. خبرنگاری که واژه‌های قدرت را بی‌ پرسش بازگو می‌کند، تنها یک انتقال‌ دهنده اطلاعات نیست؛ او ناخواسته حامل روایت قدرت نیز می‌شود. و در شرایطی که سرنوشت انسان‌ها، آزادی‌ها و حتی جانها در میان است، چنین لغزشی صرفاً خطایی زبانی نیست، بلکه خطایی اخلاقی و حرفه‌ای است. اعدام مخالفان تنها حذف فیزیکی چند انسان نیست؛ کوششی است برای خاموش کردن امکان اعتراض، برای ایجاد هراس در جامعه و برای تحمیل یک روایت واحد از حقیقت. در برابر چنین پروژه‌ای، زبان آزاد و آگاهانه رسانه‌ها می‌تواند به سدی در برابر تحریف تبدیل شود. رسانه‌ای که حقیقت را جست‌ وجو می‌کند باید بداند که هر واژه‌اش می‌تواند یا در خدمت آزادی باشد یا در خدمت سرکوب. تاریخ بارها نشان داده است که استبداد تنها با زندان و جوخه‌های اعدام دوام نمی‌آورد؛ استبداد به زبانی نیاز دارد که روایتش را تکرار کند. هر جا این زبان بی‌ پرسش بازتاب یابد، سایه همان قدرت دوباره بر حافظه جمعی می‌افتد. از همین رو این پرسش همچنان پا برجاست و پاسخی روشن می‌طلبد: چرا باید در روایت سرنوشت کسانی که جان خود را در کشاکش سیاست و قدرت از دست داده‌اند، همان واژگانی تکرار شود که ماشین تبلیغاتی قدرت برای تحقیر و حذف آنان ساخته است؟ این تنها یک لغزش زبانی نیست. واژه‌ها بی‌ طرف نیستند. زبان میدان نبرد حقیقت و قدرت است. هر واژه‌ای که در چنین روایتی به کار می‌رود، یا پرده از واقعیت برمی‌دارد یا به استتار آن کمک می‌کند. هنگامی که رسانه‌ای واژگان ساخته و پرداخته ماشین تبلیغات قدرت را بازتاب می‌دهد، حتی اگر قصدش صرفاً نقل خبر باشد، ناخواسته به بازتولید همان روایت کمک می‌کند؛ روایتی که سال‌ها برای مشروعیت‌ بخشیدن به سرکوب و خاموش کردن صدای مخالفان ساخته شده است. اگر این تنها یک خطای زبانی نیست، پس چیست؟ و اگر رسانه‌ای به آزادی و حقیقت باور دارد، آیا نباید نخست از زبان خود آغاز و مرز خود را با ادبیات قدر حاکم آشکار سازد

از همین‌ رو، احترام به حقیقت و به سرنوشت کسانی که به دلیل عقاید یا اعتراض خود با مجازات‌های سنگین روبه‌ رو شده‌اند، ایجاب می‌کند که رسانه‌ها از بازتولید بی‌ واسطه ادبیات قدرت بپرهیزند. روایت این سرگذشت‌ها باید فراتر از واژگان رسمی باشد؛ باید ریشه‌های سیاسی، اجتماعی و تاریخی آن را آشکار کند و نشان دهد که پشت هر پرونده قضایی، انسانی ایستاده است با آرزوها، باورها و صدایی که قدرت کوشیده آن را خاموش کند. در نهایت، نبرد بر سر حقیقت تنها در دادگاهها یا خیابان‌ها جریان ندارد؛ این نبرد در زبان نیز ادامه دارد. هر رسانه‌ای که به آزادی و کرامت انسانی باور دارد، باید آگاهانه انتخاب کند که در این نبرد در کدام سوی ایستاده است: در کنار روایت قدرت یا در کنار حقیقتی که در زیر فشار آن حقیقت پنهان شده است. این پرسشی است سخت و بی‌رحم؛ پرسشی که نمی‌توان از کنار آن با سکوت گذشت: چرا رسانه‌ای که خود را بیرون از دستگاه قدرت معرفی می‌کند، در نقل خبر اعدام بیرحمانه زندانیان سیاسی،آن هم در میانه جنگی ویرانگر که جامعه را در التهاب و اضطراب فروبرده بود، همان واژگانی را به کار می‌برد که دستگاه تبلیغاتی قدرت سالها برای بی‌اعتبار کردن مخالفان ساخته است؟

وقتی در یک خبر، نام کسانی که به‌ دست حاکمیت اعدام شده‌اند با واژه «تروریست» ـ حتی درون گیومه ـ همراه می‌شود، این صرفاً یک نشانه‌ گذاری ساده نیست. گیومه در ظاهر می‌تواند نشانه نقل قول باشد، اما در عمل اغلب همان چارچوب معنایی را بازتولید می‌کند که دستگاه قدرت سال‌ها کوشیده است در ذهن جامعه تثبیت کند. به این ترتیب، واژه‌ای که در ادبیات رسمی برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب ساخته شده، دوباره در گردش رسانه‌ای جان می‌گیرد. مسئله دقیقاً همین‌ جاست: زبان بی‌ طرف نیست. واژه‌ها میدان نبرد روایت‌ها هستند. در یک سو قدرت سیاسی می‌کوشد مخالفان خود را نه به عنوان کنشگران سیاسی بلکه به عنوان «خطر»، «دشمن» یا «تروریست» معرفی کند تا سرکوب آنان قابل قبول جلوه کند. در سوی دیگر، انتظار از رسانه مستقل آن است که این چارچوب را به چالش بکشد، نه آنکه، حتی ناخواسته، آن را بازتاب دهد. از همین رو پرسش منتقدان چنین پوششی، پرسشی اخلاقی و حرفه‌ای است: آیا رسانه‌ای که این واژگان را بازتولید می‌کند، آگاه است که در حال تقویت همان روایتی است که ماشین سرکوب برای توجیه اقدامات خود ساخته است؟ آیا نقل یک اصطلاح، بدون شکافتن زمینه سیاسی و تاریخی آن، ناخواسته به تداوم همان گفتمان کمک نمی‌کند؟

مسئله صرفاً یک کلمه نیست؛ مسئله حافظه تاریخی و عدالت روایی است. وقتی سرنوشت کسانی که در کشاکش سیاست و قدرت جان باخته‌اند روایت می‌شود، هر واژه می‌تواند در تعیین جایگاه آنان در حافظه جمعی نقش ایفا کند: آیا آنان به عنوان انسان‌هایی با باورهای سیاسی و سرنوشت‌های پیچیده شناخته می‌شوند، یا تنها در قالب برچسب‌هایی که قدرت ساخته است؟ بنابراین پرسش از رسانه‌ها، پرسشی از مسئولیت است. رسانه‌ای که خود را مدافع آزادی بیان و حقیقت می‌داند باید بیش از هر چیز مراقب زبان خود باشد؛ زیرا همانگونه که تاریخ نشان داده است، سرکوب تنها با زندان و اعدام پیش نمی‌رود. سرکوب پیش از هر چیز در زبان آغاز می‌شود؛ در واژه‌هایی که انسان‌ها را از هویت سیاسی و انسانی‌ شان تهی می‌کند و آنان را به برچسب‌هایی تقلیل می‌دهد. از این منظر، نقد چنین پوششی نه از سر دشمنی، بلکه از سر مطالبه‌ای بنیادی است: مطالبه دقت، انصاف و استقلال در روایت تاریخ. چرا که رسانه آزاد، اگر قرار است معنایی واقعی داشته باشد، باید از بازتاب بی‌واسطه ادبیات قدرت بپرهیزد و همواره بکوشد فاصله‌ای میان گزارشگری و بازتولید گفتمان رسمی برقرار کند. اگر رسانه آزاد قرار است معنایی واقعی داشته باشد، باید نخست در برابر زبان قدرت بایستد. رسالت آن تنها نقل رویدادها نیست؛ شکستن روایت‌های تحمیلی است. باید نشان دهد که پشت هر پرونده، پشت هر حکم، پشت هر اعدام، انسانی ایستاده است با آرزوها، باورها و رؤیایی از آزادی که قدرت نتوانسته تحمل کند.

هویت‌زدایی در پوششِ خبر

این پرسش هنوز چون خاری در جان آگاهی فرو رفته است که چرا رسانه‌ای، آگاهانه و عامدانه، در روایت خبری چنین سترگ، حقیقتی به این روشنی را در مهِ ابهام می‌پوشاند و هویت انسانی را، این جوهره تابناک «بودن»، از متن حذف می‌کند، گویی انسان را می‌توان بی‌ نام و نشان، بی‌ ریشه و انتخاب، تنها به سایه‌ای از زیست بیولوزیک تقلیل داد، حال آنکه انسان در مسیر پرشتاب «شدن ِ» خویش، از ساحل امن و خاموش «بودن» می‌گسلد و در دل طوفانهای سهمگین انتخاب، خویشتن را از نو می‌آفریند، و این آفرینش، نه از سر عادت است و نه میراثی تحمیلی، بلکه برآمده از اراده‌ای بیدار و آگاهی‌ای سوزان است که در ژرفای جان شعله می‌کشد، و چگونه می‌توان این شکوه را نادیده گرفت و این روایت درونی را به سکوت سپرد، چگونه می‌توان عالی‌ ترین جلوه زیست انسانی را، که همانا تعریف خویش در برابر هستی است، در سطرهایی بی‌ روح فروکاست و از آن عبور کرد، آیا این خاموشی، تنها یک انتخاب زبانی است یا تلاشی پنهان برای زدودن هویت، برای فروکاستن انسان به کالبدی بی‌صدا، به حیاتی صرفاً زیستی که در آن نه انتخابی هست و نه معنا، و اگر چنین است، آیا این خود شکلی از کتمان حقیقت نیست، حقیقتی که در ژرف‌ ترین لایه‌های وجود انسان ریشه دارد و با هر حذف و سکوت، زخمی تازه بر پیکر آگاهی جمعی می‌نشاند؟

بیایید از حصار تنگ تعصب‌های قبیله‌ای و خواهش‌های فردی عبور کنیم، چشم در چشم حقیقت بدوزیم و در افقی گشوده تر پیمان ببندیم که امانتدار راستی باشیم، نه در کلام بلغزیم و نه در سکوت خیانت کنیم، چرا که هر واژه اگر از معنا تهی شود، به ابزاری در دست قدرت بدل می‌گردد و هر سکوت اگر از ترس برخیزد، به همدستی با فراموشی می‌انجامد، پس در کنار معنا بایستیم، آنگاه که در محاصره است، و از آن پاسداری کنیم، آنگونه که از جان خویش پاسداری می‌کنیم، زیرا انسان بی‌معنا، تنها پوسته‌ای است بی‌ روایت و بی‌افق، و هویت، این پرچم برافراشته در باد آگاهی، اگر فرو افتد، جهان به انبوهی از نامهای بی‌ صدا فرو می‌کاهد، پس باید ایستاد، بی‌هراس و بی‌تردید، در برابر زبان هویت‌ زدا، در برابر واژگانی که می‌کوشند انسان را به عددی خاموش فروبکاهند، باید ایستاد و فریاد زد که هر انسان، جهانی است یگانه و هر نام، داستانی است که نباید محو شود، و این ایستادگی، نه انتخابی گذرا، که وظیفه‌ای است اخلاقی، جاودانه و بی‌ تعویق، که بر دوش ما نهاده شده است، تا زمانی که حقیقت نفس می‌کشد و معنا هنوز در جهان جاری است.

عزیز فولادوند فروردین ۱۴۰۵ (آوریل ۲۰۲۶

Leave a Reply