وفاداری به شریعت، تطهیرِ قدرت


سروش: موعظه به‌ جای مقاومت

عزیز فولادوند
فوریه ۲۰۲۶ (بهمن ۱۴۰۴)

Dr. Aziz Fooladvand (Feb. 2026)

عبدالکریم سروش در مواجهه با سرکوب مردم بی‌دفاع در قیام دی‌ماه ۱۴۰۴، سرکوبی که به ‌درستی افق هولوکاست را احضار می‌کند، یعنی حذفِ سازمان‌ یافتهٔ انسانِ عریان از حق، به لکنت زبانی می‌افتد، به اندرز پناه می‌برد و با لحنی تصنعیِ «دردمندانه» هم گزمه‌ گان را نصیحت می‌کند و هم حاکمان را به خویشتنداری می ‌خواند. در پیام ویدیویی او، سهم مردم در این اخلاق ‌نمایی، نه عدالت و مقاومت، که صبر است؛ نه سیاست که «کوبیدنِ بیشتر» برای گشودن «در»ی موهوم به گفت ‌وگو با قدرت. نه دعوت به درهم ‌شکستن منطق سرکوب، بلکه برای گشودن «فتح بابی» در گفت‌وگو با قاتل٫

اما رسوایی متن آنجاست که سروش، بی‌هیچ نسبتی با موضوع، ناگهان تیغ را به ‌سوی مجاهدین می‌چرخاند؛ انحرافی عامدانه برای پاک‌ کردن صورت ‌مسئله و یاری رساندن به حاکم خونریز. این لغزش نیست، موضع است. این جابه‌جایی، نه تصادفی، که نشانهٔ همان افق فکری او است: همدلی با شریعت خمینی. وفاداری به افقی که در آن کشتار اخلاقی‌ سازی می‌شود، سیاست تعلیق می‌گردد و خشونت دولتی در لباس پند و تأسف بی‌نام می‌ماند. گفته های سروش نه شهادت بر رنج، که سندِ بزدلی است، فضاحتِ دیدگاه است و سخافتِ استدلالی. جایی که د ر فهم کشتار اکنون هنوز ناتوان است و پی یافتن «کلید رستگاری» است که در «انبان» بی عملی، برج عاج نشینی و بزدلی او یافت نمی شود. او با دستانی تهی از هر کنشِ رهایی‌بخش، همچنان به شریعتِ خمینی وفادار مانده است؛ دل ‌بستهٔ «گفتمان صلح و آشتی» با سفاکانِ قدرت‌پرست است، به امید آنکه نه جانِ قربانیان، که شریعتِ خمینی را از ورطهٔ تاریخ نجات دهد٫

نقد جایگاه نظری عبدالکریم سروش در نسبت با تحول اجتماعی
سروش وارد قلمرویی شده است که منطق و مختصات آن با دستگاه فکری خودش ناسازگار است: قلمروِ تحول اجتماعی و کنش سیاسی در شرایط بحران. مسئله نه «شجاعت ورود»، بلکه نبود ابزار مفهومی لازم برای این ورود است. از همین‌رو، آنچه تولید می‌شود نه نظریه، بلکه نوعی فضاحت گفتمانی است. سروش، علیرغم تحولات ظاهری در زبان و ادبیاتش، همچنان در چارچوب همان منظومه‌ی فکری «قبض و بسط تئوریک شریعت» باقی مانده است؛ منظومه‌ای که گوییا برای اصلاح درون‌ دینی معرفت دینی طراحی شده بود، نه برای تحلیل قدرت، دولت، خشونت ساختاری و سرکوب سیاسی. انتقال این چارچوب به حوزه‌ی سیاست، نه یک خطای مقوله‌ای (Category Mistake) بلکه تکاپو برای تطهیر سرچشمه اندیشه خود او یعنی شریعت خمینی است. در این دستگاه فکری، حاکم اسلامی هنوز مخاطب اصلاح است، نه موضوع نفی. به همین دلیل، حتی پس از دهه‌ها تجربه‌ی تاریخی، سروش همچنان با زبان موعظه سخن می‌گوید، نه با زبان سیاست رهایی‌بخش. وقتی او حاکمان جمهوری اسلامی را فرامی‌خواند که «صدای مردم را بشنوند» یا «به حرام‌ خواری دل خوش نکنند»، در واقع هنوز آنان را در مقام فاعل اخلاقی قابل اصلاح می‌نشاند، نه در جایگاه یک نظام سلطه‌ی فاقد مشروعیت٫

این موضع، نه از سر ساده‌ دلی شخصی، بلکه محصول مستقیم دستگاه نظری اوست: دستگاهی که در آن، خمینی و یارانش همچنان «حاکم»اند، نه غاصب قدرت؛ دستگاهی که در آن، بحران سیاسی به بحران اخلاقی فروکاسته می‌شود؛ و سرکوب ساختاری، به «ناشنیدن صدا» تقلیل می‌یابد. از این منظر، مسئله این نیست که آیا این سخنان «ساده‌ لوحانه»اند یا «متوهمانه» اند، مسئله این است که این نوع سخن گفتن، از اساس بیرون از منطق تحولات اجتماعی مدرن قرار دارد. در شرایطی که جامعه با خشونت سازمان ‌یافته، سرکوب عریان و فروپاشی مشروعیت «حاکمان» مواجه است، فراخوان اخلاقی به حاکم، نه فقط ناکارآمد، بلکه سیاسی ‌زدایی از رنج و مقاومت است. به بیان دقیق‌تر: سروش می‌کوشد با ابزارهای الهیات «اصلاح‌ طلبانه»، مسئله‌ای را حل کند که صرفاً در قلمرو نظریه‌ی دولت، قدرت و مقاومت قابل فهم است. نتیجه، نه روشنفکری انتقادی، بلکه نوعی موعظه‌ی پساسیاسی است که عملا در خدمت تثبیت وضع موجود قرار می‌ گیرد. روشنفکری‌ای که هنوز حاکم جاير را مخاطب اخلاق می‌داند، نه تحلیل‌گر قدرت است و نه همراه تحول اجتماعی. او نه در کنار مردم ایستاده، و نه از حاکم عبور کرده است٫

نقد جایگاه سروش در نسبت با قدرت، رهایی و خشونت
به باور یورگن هابرماس فیلسوف معاصر آلمانی قرن حاضر، گفتگو فقط میان فاعلان ِ برابر، معنا دارد. در نظریه‌ ی کنش ارتباطی، هابرماس پیش‌ فرض گفتگو عقلانی را چنین تعریف می‌کند: برابری طرفین، فقدان اجبار، امکان پاسخگویی، پذیرش امکان خطا. از منظر هابرماس: خطاب اخلاقی به قدرتِ غیرپاسخگو، گفتگو نیست؛ تخطئه‌ی شرایط امکان گفتگوست. خطاب ‌های سروش به «حاکمان» (بشنوید، پرهیز کنید، اصلاح شوید) این پیش ‌فرض‌ها را مفروض می‌گیرند؛ که قدرت پاسخگوست،پتانسیل گفتگو دارد و آماده پذیرش خطا ست، نقدپذیر است و قابل اعتماد. در حالی که در وضعیت جمهوری اسلامی قدرت مبتنی بر خشونت است، گفتگو نامتقارن است، زبان اخلاق ابزار سرکوب است. میشل فوکو هم بر این باور است که قدرت را نمی‌توان با موعظه مهار کرد. او قدرت را نه اخلاقی، نه خطاپذیر، بلکه شبکه‌ای از نهاد، گفتمان و خشونت می‌داند. در این چارچوب، مسئله این نیست که حاکم «بد» است یا «ناشنوا»، بلکه این است که حاکمیت از طریق سرکوب عمل می‌کند. لذا دعوت حاکم به «شنیدن صدای مردم»، نادیده‌ گرفتن منطق درونی قدرت است. سروش آگاهانه، قدرت را شخصی می‌کند، خشونت را اخلاقی می‌سازد و ساختار را به نیت فرو می‌کاهد. این چیزی جز ناتوانی در تشخیص «وضعیت استثنایی» در تعریف آگامبن است. در «وضعیت استثنایی»، قانون تعلیق می‌شود اما قدرت و نهاد سرکوب همچنان زنده و فعال باقی می‌ماند٫
فاشیسم دینی دقیقاً در این وضعیت است:
• کشتار با توجیه امنیت و برقراری نظم
• تعلیق دائمی حقوق شهروندان
• تقلیل شهروند به «حیات برهنه»
در «وضعیت استثنایی» خطاب اخلاقی به حاکم، نه فقط بی‌اثر، بلکه نابینا نسبت به واقعیت سیاسی است. سروش متوهمانه و کودکانه هنوز گویی در وضعیت «قانون عادی» سخن می‌گوید، در حالی که جامعه در وضعیت استثنایی زندگی می‌کند، یعنی وضعییتی که در ان شهروند به «حیات برهنه» تقلیل یافته و دارای هیچ شان گفتگویی با حاکمان نیست. کیسه های انباشته از زندگی های خاموش، نماد منطق قدرت شریعت و ظرفییت پذیرش دیگری است٫

پروژه «روشنفکری دینی» در مقایسه با «الهیات رهایی‌ بخش»
چرا پروژه «روشنفکری دینیِ» سروش ناتمام می‌ماند؟ بر خلاف نظریه پردازیهای کسل آور سروش که محتویی چیزی جز «شرح و بسط» منظومه فکری خمینی نیست، الهیات رهایی‌بخش در آمریکای لاتین (گوستاوو گوتیرز، لئوناردو بوف) متهورانه در مقابل قدرت حاکم و در کنار مردم می ایستد. الهیات رهایبخش قدرت را نقد می‌کند، کنار فرودستان می‌ایستد، دولت سرکوبگر را نامشروع می‌داند، دین را ابزار مقاومت می‌کند، نه اصلاح حاکم. سروش اما به جای سازماندهی مقاومت، به حاکم متوسل می‌شود و با خطاب قرار دادن او، انتظار اصلاح اخلاقی دارد؛ رویکردی که بیشتر به موعظه‌ گری می‌ماند تا کنش سیاسی. او همچنین با ادعای بی‌طرفی سیاسی، آگاهانه درعمل به جانبداری از حاکم ِ هم‌ کیش خود برمی‌خیزد. به همین دلیل هم پروژه ی «روشنفکری دینیِ» او، در لحظه‌ی رهایی، از کار می‌افتد. الهیات رهایی‌بخش می‌گوید: مسئله، گناه حاکم نیست؛ ساختار گناه‌آلود است و مملو از فساد٫

اخلاقی‌سازیِ سیاست، در نهایت، در خدمت بی‌دفاع ‌کردنِ قربانی است. آنگاه که سرکوب به «نشنیدن صدا»، به «فساد اخلاقی» یا به «سوء‌فهم دینی» فروکاسته می‌شود، خشونتِ ساختاری از نظر پنهان می‌ماند و قدرت بی‌ نام می‌گریزد. حاصلِ این جابه‌جایی چیزی نیست جز دعوت قربانی به صبر، تعلیق پاسخ‌ گوییِ قدرت، و فروکاستن روشنفکر به واعظِ وضعِ موجود؛ کسی که رنج را تسکین می‌دهد، بی‌آنکه به سرچشمهٔ آن دست بزند٫

سیاسی‌زدایی از خشونت دولتی، خطر واقعی گفتار اخلاقی
آنجا که سروش خطاب به حاکم جبار می‌گوید «صدای مردم را بشنو»، «حرام خواری مکن» و «اصلاح شو»، خشونتِ نهادینه ردای نامرئی به تن می‌کند. سیاستِ کشتن و سرکوب، از ساحت قدرت به حیاط خلوت اخلاق تبعید می‌شود و جنایت، نه تصمیمی سیاسی، که لغزشی اخلاقی و خطاهایی فردی معرفی می‌گردد. همین‌ جاست که سروش بر خلاف دعوی نقادی‌اش، در صف همان «هم‌کیشان»ی می‌ایستد که مدعی فاصله گرفتن از آنان است. با این نوع موعظه گریها، مسئولیت تاریخی پاک می‌شود. اگر مسئله خطای اخلاقی است، پس می‌توان «توبه» کرد، می‌توان اصلاح شد، و می‌توان بخشیده شد. اما اگر مسئله سیاست است، باید پاسخگو بود، باید کنار رفت، باید محاکمه شد. در این رویکرد، مقاومت بی‌معنا می‌شود، وقتی مسئله «موعظه» باشد:
• اعتراض رادیکال افراطی جلوه می‌کند
• خشم مردم نامشروع می‌شود
• خیابان «هیجان‌زده» خوانده می‌شود
این دقیقاً همان سیاسی‌زدایی از رنج است؛ لحظه‌ای که فاعلِ خشونت، نامرئی و دست‌نیافتنی می‌شود. در چنین افقی، رنج بی‌صاحب می‌ماند و قدرت، بی‌نام. پیامدهای این رویکرد از پیش معلوم‌اند: تضعیف مقاومت، تطهیر ساختار سلطه، تعلیق داوری سیاسی، و در نهایت، استقرار گوینده در جایگاهی امن و اخلاقی؛ نه به‌ مثابه کنشگر سیاسی، بلکه در هیئت مصلح اجتماعی و معلم اخلاق. روشنفکری‌ که هنوز با قدرت سخن می‌گوید، در لحظه‌ای که باید در کنار مردم بایستد، ناخواسته به زبانِ قدرت تبدیل می‌شود. در زمانی که مشروعیت حکمرانی فقها فروپاشیده، خشونت عریان است، قانون معلق و آینده نامعلوم است، در چنین وضعیتی روشنفکریِ اخلاقی شکست خورده است، روشنفکریِ نهادی و کنشگر معنا پیدا می‌کند٫

نیاز مردمِ خشمگین نه به روشنفکری موعظه‌ گر و بی‌خطر است، بلکه به «روشنفکر نهادمندِ رهایی‌بخش». روشنفکری که کارویژه‌اش نه پند اخلاقی، بلکه تولید و گشودن امکان‌های نهادی برای کنش جمعی است؛ امکانی برای ایستادن در برابر ساختار نا مشروع و مستبد، و برای بازگرداندن سیاست به رنجی که از آن ربوده شده است. این روشنفکر، خشم را به سیاست ترجمه‌ می کند، او خشم را سرکوب نمی‌کند، آن را اخلاقی هم نمی‌کند، بلکه آن را خمیر مایه سازمان‌دهی تبدیل می‌کند. در غیر این صورت او تزئین‌ گر فاجعه است. خیابان برای روشنفکر، آغاز سیاست است، نه پایان آن. خشم انباشته در خیابان قابلییت تغییر ساختار قدرت را دارد٫

نقد برچسب ‌زنی «تروریسم» و فروپاشی دعوی روشنفکری دینی
«تروریسم» به‌مثابه ابزار پیشا سرکوب در گفتمان‌های اقتدارگرا
سروش، بدون ارائه ‌ی هرگونه سند معتبر یا فرآیند اثبات‌پذیر، بخشی از جامعه را که در شش دهه‌ی گذشته در یکی از شدیدترین و پرهزینه ‌ترین تقابل‌ها با نظام شریعت ‌محور برآمده از خمینی قرار داشته است، با برچسب «تروریسم» از میدان مشروع سیاست و فرهنگ حذف می‌کند. همان نیروی مسلمانی که عدمِ مشروعیتِ شریعتِ خمینی را نه فقط در ساحتِ نظر، بلکه در کشاکشی تاریخ‌ساز مُهر کرد؛ نیرویی که داوری تاریخ را به میدان آورد و حکم را از قلمرو انتزاع به صحنهٔ عمل کشاند. همان نیرویی که «روشنفکری دینی» بسیاری از آموزه‌های خود را—آگاهانه یا ناخواسته—مدیون آن است: سازمان مجاهدین خلق٫

نیرویی که در نخستین سال‌های تأسیس، مرجعیتِ فقاهت با ریشه‌های ستبرِ تاریخی و الهیاتی را به چالش کشید، و از فردای سی‌ام خرداد ۶۰ تا امروز، در تمامی جبهه‌ها بر مشروعیت آن مُهر ابطال زد. این همان نیرویی است که پروژهٔ «روشنفکری دینی» بی‌هیاهو ژرفای آموزه‌هایش را وام گرفت، آن‌ها را به زبان آکادمیک فرمول‌بندی کرد، و بی‌آنکه نامی ببرد، هستیِ فکریِ خویش را بر شانه‌های آن بنا نهاد٫

این برچسب ‌زنی، نه یک تحلیل سیاسی، بلکه ابزار کلاسیک حذف «دیگری» در گفتمان‌های تمامیت‌خواه است؛ ابزاری که دقیقاً همان حاکمان «هم کیش»که سروش که او هنوز آنان را مخاطب اخلاقی خود می‌داند، دهه‌هاست برای سرکوب، حذف فیزیکی و نابودی سیاسی مخالفان به‌کار گرفته‌اند. کاربست این مفهوم، آن‌هم بدون معیارهای حقوقی، شواهد عینی و سازوکار دادرسی مستقل، نه‌ تنها فاقد اعتبار نظری است، بلکه بازتولید همان منطق امنیتی‌ای است که اساساً با ایده‌ی مدرنیته‌ی سیاسی و حقوق بشر در تضاد قرار دارد. در اینجا، «تروریسم» نه یک مقوله‌ی حقوقی دقیق، بلکه چماقی گفتمانی است برای طرد، بی‌اعتبارسازی و سلب حق حضور در عرصه‌ی عمومی. در گفتمان‌های اقتدارگرا، این مفهوم از جایگاه حقوقی خود جدا شده و به یک دال تهیِ امنیتی بدل می‌شود؛ مفهومی شناور که نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای آماده‌سازی حذف به کار می‌رود. این همان چیزی است که آگامبن آن را وضعیت استثنایی دائمی می‌نامد: فرد یا گروه، پیشاپیش خارج از نظم حقوقی قرار داده می‌شود. در این وضعیت:

• حذف فیزیکی مشروع جلوه می‌کند
• حذف سیاسی ضروری به نظر می‌رسد
• حذف فرهنگی اخلاقی می‌شود٫

روشنگری سیاسی مدرن، برخلاف شیوهٔ سروش، بر سه اصل بنیادین استوار است: فرض بی‌گناهی، حق دفاع، و شمول حقوق، برای «نامطلوب‌ترین» دیگری. برچسب ‌زنی امنیتیِ بی‌سند این سه اصل را یک ‌جا معلق می‌کند و روشنفکر را از جایگاه منتقد قدرت به تولیدکنندهٔ منطق قدرت فرو می‌کشد. در این معنا، سروش نه در حاشیه، بلکه عملاً در خدمت شریعتِ سرکوب قرار می‌گیرد. در این نقطه، تفاوتی میان زبان رسمی حکومت و زبان روشنفکر باقی نمی‌ماند؛ فقط جایگاه گوینده تغییر کرده است. این شیوه‌ی مواجهه، از منظر فلسفه‌ی سیاسی، نشان‌ دهنده‌ی فقدان آن چیزی است که می‌توان آن را آزاد منشی هنجاری نامید؛ خصیصه‌ای که شرط لازم هر ادعای روشنگری است. روشنفکری، اگر بخواهد واجد معنای مدرن خود باشد، نمی‌تواند هم‌ زمان مدعی تکثر، گفتگو و حقوق بشر باشد و در عین حال، با زبان حذف و جرم‌ انگاری پیشینی سخن بگوید. از منظر حقوق بشر مدرن، که بر پایه‌ی اصول یونیورسال بودن، غیرقابل‌ تجزیه بودن و غیرقابل ‌تفسیر بودن گزینشی استوار است، هیچ جریان فکری یا سیاسی حق ندارد با مصادره‌ی این مفاهیم، گروهی را خارج از دایره‌ی حقوق قرار دهد. هرگونه تلاش برای تفسیر ابزاری حقوق بشر به ‌منظور حذف «دیگری»، نشانه‌ای آشکار از عدم التزام واقعی به آن است، نه دفاع از آن. در این معنا، آنچه در این گفتمان شاهدیم، نه تجلی «روشنفکری دینی» مدرن، بلکه بازگشت شریعت به ‌مثابه منطق طرد است؛ شریعتی که این ‌بار نه در لباس فقه رسمی، بلکه در پوشش زبان آکادمیک و ادعای روشنگری ظاهر می‌شود. این همان لحظه‌ای است که «روشنفکری دینی» از نقد قدرت، به همدستی نآگاهانه با منطق قدرت شریعت فرو می‌غلتد٫

البته سروش این واقعیت را می‌داند و آگاهانه نادیده می‌گیرد: بیش از شانزده سال پیش، مراجع معتبر حقوقی و قضات عالی‌رتبهٔ اروپا و آمریکا بی‌اعتباری نام‌گذاری تروریستی را اعلام کردند و دولت‌ها را به حذف آن واداشتند، نام‌گذاری‌ای که نه حاصل داوری حقوقی، بلکه محصول معامله‌ای سخیف و سیاسی با هم‌ کیشان شریعت‌محور او بود. با این همه، سروش هنوز به این اتهامِ دفن‌ شده آویزان است؛ لاشه‌ای متعفن که تنها کارکردش توجیه اخلاقیِ بی‌عملی و استمرار همدلی با منطق سرکوب است. سروش با کبر ابلیسی، خود را بر مسند قضاوتِ قاضیِ شرع می‌نشاند؛ فراتر و مشرف بر سازوکارهای مدرنِ دادرسی و احکام نهادهای مستقل قضایی. هم‌زمان، با برچسب‌های مندرس و بی‌اعتبار، تیغِ شریعت را بر گردن آزادی‌خواهان تیز می‌کند. ین‌جاست که تهی ‌بودنِ ادعای قانونمداری و عدالت ‌خواهی او عریان می‌شود: تعلیقِ گزینشیِ دیگران از قلمرو قانون، و زیستنِ خود در پناه امن همان قانونی که برای دیگران معلق می‌گردد. این همان نقض بنیادین حاکمیت قانون است٫

نقد گفتمان‌ شناختی متن و جایگاه آن در بازتولید نظم اقتدارگرا
گفته ارایه شده سروش در یوتیوب، نه‌ تنها از حیث ادبی فاقد انسجام، دقت مفهومی و اقتصاد زبانی است، بلکه این فقر زبانی را با پناه‌ بردن به استعاره‌ها و قطعات شاعرانه‌ی گسسته می‌پوشاند؛ شگردی که در سنت نقد متن، اغلب نشانه‌ی فقدان استدلال منسجم و جایگزینی عاطفه به‌جای تحلیل است. اما مسئله‌ی اصلی نه ضعف ادبی، بلکه محتوای هنجاری و کارکرد سیاسی متن است. حرفهای او حامل گفتمانی اقتدارگرایانه است که در پی طبیعی‌سازی و مشروعیت ‌بخشی به حکمرانی شریعت‌ محوری ‌ست که پس از رخداد هولناک دیماه ۱۴۰۴، می‌کوشد با ترکیبی از سرکوب عریان، ریاکاری اخلاقی و فریب گفتمانی، نظمی جعلی را بر جامعه‌ای زخم‌ خورده تحمیل کند. نظمی که نه از رضایت عمومی، بلکه از تعلیق حقیقت، سرکوب حافظه و مهندسی روایت تغذیه می‌کند٫

این «نظم»، به‌معنای دقیق کلمه، نظمی جعلی است: نظمی که از ویرانی مشروعیت برآمده و ناگزیر بر همان ویرانی خواهد نشست. هر تلاشی برای بزک اخلاقی یا معنوی این وضعیت، نه ترمیم جامعه، بلکه پوشاندن شکاف‌های ساختاری قدرت است. در این چارچوب، سروش نه در مقام منتقد قدرت، بلکه در جایگاه یکی از میانجی‌های گفتمانی آن ظاهر می‌شود؛ کسی که با زبان آکادمیک و ادعای دغدغه‌ی اخلاقی، به بازتولید منطق همان نظمی کمک می‌کند که مدعی نقد آن است. نقش او بیش از آنکه روشنفکرانه باشد، به نقش حافظان معنایی نظم موجود شباهت دارد: کسانی که نه خود سازنده‌ی ویرانه‌اند، اما با پاسداری از روایت رسمی، امکان پرسش رادیکال از بنیادهای آن را مسدود می‌کنند٫

از این منظر، سروش را می‌توان نه صرفاً نظریه‌پردازی خطاکار، بلکه یکی از دربانان نمادین این ویرانه‌ی سیاسی دانست؛ دربانی که با زبان اخلاق و فرهنگ، از نظمی محافظت می‌کند که بقای آن در گرو خاموش ‌سازی حقیقت، بی‌اعتبارسازی مقاومت و تعلیق مسئولیت تاریخی است. هر گفتمانی که پس از فاجعه، به‌جای نام ‌گذاری خشونت، به ترمیم اخلاقی قدرت بپردازد، نه در سوی بازسازی جامعه، بلکه در خدمت تثبیت ویرانه ایستاده است. بی‌اعتبارسازی خشم سیاسی، میدان را برای رادیکالیسم اقتدارگرا خالی میکند.
پس از کودتای پینوشه (۱۹۷۳) در گفتمان غالب پسافاجعه نخبگان مذهبی و روشنفکری گفتند:
• «نباید در نفرت ماند»
• «کشور نیاز به آرامش دارد»
• «آشتی مهم ‌تر از انتقام است»
نتیجهٔ این گفتمانِ ریاکارانه روشن است: پینوشه سال‌ها در حاشیهٔ امن ماند، و ساختارهای سرکوب، دست‌نخورده و بازتولیدشونده، به حیات خود ادامه دادند. اخلاق‌گراییِ بی‌سیاست، نه جلاد را مهار کرد و نه قربانی را نجات داد؛ تنها زمان خرید، و مصونیت آفرید٫

سروش نیز در پی همین مصونیت است: مصون‌ماندنِ همکیشانِ خویش. او، به‌مثابه یکی از مهره‌های کودتای فرهنگیِ شریعتِ مندرس در دانشگاهها، تاب آن را ندارد که نظامِ دست ‌پختش در ایران به سکوی پرشِ خاورمیانه به سوی یک رنسانس بدل شود؛ رنسانسی که نه با عمامه و منبر و «روشنفکرب دینی» ، که با نام بانویی مسلمان گره خورده است: مریم رجوی٫

عزیز فولادوند
ژانویه ۲۰۲۶ (بهمن ۱۴۰۴)

Leave a Reply