
Prof. Kazem Kazerounian سطرهای یاغی / سطر ۱۰/ کاظم کازرونیان، استاد دانشگاه، آمریکا۔
چرا اپوزیسیونِ موجسوار به بنبست میرسد
در سیاست ایران، «موجسواری» واژهای آشناست. سوار شدن بر خیزشها، هیجانها، ترندها و احساسات لحظهای مردم، بدون آنکه سازمانی ساخته شده باشد، بدون آنکه هزینهای پرداخت شود و بدون آنکه مسئولیتی در برابر تاریخ پذیرفته شود. در این منطق، سیاست نه میدان تعهد، بلکه صحنهٔ واکنشهای سریع و کمهزینه است. در مقابل این رویکرد، تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران، تاریخ ایستادگی است، نه سر خوردن بر سطح موجها۔
موجسواری سیاسی بر این تصور استوار است که قدرت از بیرون میآید؛ از رسانهها، از شبکههای اجتماعی، یا از لحظههایی که ناگهان فضا «مساعد» به نظر میرسد. مقاومت سازمانیافته اما مسیر معکوس را طی میکند. قدرت را نه انتظار میکشد و نه وام میگیرد، بلکه آن را میسازد؛ در شرایط سرکوب، در دورههای سکوت، و حتی زمانی که هیچ موجی در کار نیست. به همین دلیل، مجاهدین نه در پی لحظه بودهاند و نه محتاج موج۔
سیام خرداد ۱۳۶۰ نقطهٔ عطفی در این تمایز است. در شرایطی که جامعه مرعوب بود و قدرت سیاسی یکدست شده بود، عقبنشینی میتوانست انتخاب کمهزینهتری باشد. اما مجاهدین ایستادند و بهای آن را پرداختند؛ با اعدام، شکنجه و سرکوب گسترده. همین منطق در سال ۱۳۶۷ نیز ادامه یافت، زمانی که دفاع از مجاهدین نه محبوب بود و نه امن، اما آنان نه گذشتهٔ خود را انکار کردند و نه مواضعشان را تغییر دادند. موجسواران معمولا تاریخ خود را بازنویسی میکنند، اما مقاومت گذشته را با همهٔ هزینههایش حمل میکند۔
در دهههای بعد، نام مجاهدین یا سانسور شد یا تحریف، بیآنکه موجی یا حمایتی در کار باشد. اگر این مسیر بر موجسواری استوار بود، همانجا پایان مییافت. اما سازمان باقی ماند، ساختار خود را حفظ کرد و شبکهٔ مقاومت را زنده نگه داشت. موجسواری بدون موج فرو میپاشد، اما مقاومت حتی در بیموجی ادامه دارد۔
در دوران جنگ ایران و عراق نیز همین تفاوت آشکار بود. در حالی که رژیم با بهرهگیری از موج ناسیونالیسم کاذب و شعارهای موسوم به «دفاع مقدس» فضای جامعه را اشباع کرده بود و بسیاری آگاهانه یا ناآگاهانه به تداوم جنگ دامن میزدند، مجاهدین مسیر دیگری را برگزیدند. آنان صلح را انتخاب کردند و جنگ را ابزاری برای تثبیت قدرت رژیم دانستند. تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، انتخابی آگاهانه برای پایان دادن به جنگ و گشودن مسیر رهایی مردم بود؛ انتخابی پرهزینه، اما مبتنی بر تحلیل، مسئولیت و هدف آزادی، نه همراهی با موج احساسات۔
در قیامهای اخیر و بهویژه خیزش کنونی، موجسواری بار دیگر بازتولید شده است. رضا پهلوی شاخصترین نمونهٔ این الگوست؛ چهرهای که بدون سازمان، بدون پرداخت هزینه و بدون حضور واقعی در میدان، تلاش کرده است در اوج خیزش خود را بهعنوان نمایندهٔ آن معرفی کند. این همان منطق موجسواری است؛ ورود در اوج، پرهیز از تعهد و فقدان پاسخگویی. و زمانی که موج فروکش میکند، ناپدید میشود و سر از تعطیلات درمیآورد، بیآنکه مسئولیتی متوجه او باشد۔
خطرناکتر از موجسواران، فرهنگ موجسواری است که خود آنان میسازند و ترویج میکنند. فرهنگی که سیاست را به احساس، مبارزه را به تصویر و مسئولیت را به دیده شدن تقلیل میدهد. پیامد اجتماعی این فرهنگ، تربیت جامعهای است که از سیاست انتظار هیجان دارد، نه تداوم؛ بهدنبال قهرمانان لحظهای و «تارزانهای سیاسی» میگردد، نه ستونهای پایدار مبارزه. در چنین فضایی، بسیاری با شکست هر موج، به درون غارهای شخصی خود عقب مینشینند، به زندگی خصوصی پناه میبرند و منتظر موج بعدی میمانند، بیآنکه چیزی ساخته شده باشد یا تجربهای انباشته شود. حتی بسیاری از روشنفکران نیز، بهجای ایستادن و روشنگری، به همسرایی با روایت شکست و نومیدی میپردازند و ناخواسته همین چرخهٔ فرساینده را بازتولید میکنند۔
در چنین فضایی، هر خیزش ناتمام به ناامیدی عمیقتر بدل میشود و راه برای تداوم استبداد هموارتر. مجاهدین نهتنها موجسواری، بلکه این فرهنگ را رد میکنند، زیرا آزادی نه با موج، بلکه با ایستادگی بهدست میآید۔
