عالم کتاب به مغز یا روشنفکر؟
دکتر خلیل خانی
“علم بدون وجدان، چیزی جز ویرانی روح نیست. فرانسوا رابله”

علم و دانش در یک انقلاب نه تنها به عنوان ابزاری برای پیشرفت پس از پیروزی، بلکه به عنوان موتور محرک و زیربنای فکری عمل میکند. نقشهای کلیدی
علم را میتوان در دستهبندیهای زیر خلاصه کرد۔
آگاهیبخشی، تغییر ذهنیت و بنیان فکری: پیش از وقوع فیزیکی هر انقلاب، یک انقلاب فکری رخ میدهد. دانش باعث میشود مردم وضعیت موجود را روشن و واضح تر زیر سوال ببرند و به دنبال جایگزینهای منطقی باشند۔
شکستن جزماندیشی: علم با جایگزین کردن مشاهده و استدلال به جای تعصب و دگماتیسم، چارچوبهای ذهنی قدیمی را فرو میریزد۔ تبیین حقوق طبیعی؛ دانش سیاسی و فلسفی را به مردم میآموزد که دارای حقوقی همچون آزادی و عدالت اجتماعی که قابل سلب نیستند. تحصیلات و دانش تخصصی، توانایی گروههای اجتماعی را برای سازماندهی حرکتهای منسجم و افزایش کارایی مبارزه بالا میبرد۔ استفاده از رسانه، تکنولوژی و دانش فنی به انقلابیون کمک میکند تا پیام خود را با سرعت بیشتر و در ابعا وسیعتری در اختیار عامه مردم قرار دهند۔
اقتدار و استقلال جامعه پس از پیروزی انقلاب: علم به عنوان ستون اصلی برای حفظ نظام جدید و جلوگیری از وابستگی عمل میکند. علم و دانش به مثابه قدرت مردم و بر اساس یک آموزه تمدنساز، منبع اصلی اقتدار و توانایی برای دست یابی به اهداف ملی است۔ استقلال اقتصادی، صنعتی، تولید علم و فناوریهای بومی به جامعه انقلابی اجازه میدهد تا بدون نیاز به قدرتهای دیگر، مایحتاج مردم خود را تأمین کند۔ انقلابها برای تداوم خود، نیاز به کادرسازی و تربیت نسل تمدن ساز دارند. در واقع، متخصصانی که به آرمانهای مردمی انقلاب پایبند باشند. در نتیجه، به گسترش دانشگاهها و تغییر متون آموزشی پس از انقلاب با هدف تربیت نخبگان مردمی نیازمندند. به طور خلاصه، دانش در مرحله اول چشمها را باز میکند، در مرحله دوم مبارزه را مدیریت میکند و در مرحله سوم پیروزی را تثبیت و ماندگار میسازد۔
امّا، آنچه در تئوری درباره نقش موثر و رهاییبخش علم گفته میشود، اغلب با واقعیتهای خشن و پیچیده تاریخ انقلابها تضاد دارد۔ اگر بخواهیم با صداقت فکری به تاریخ نگاه کنیم، علم و دانش در انقلابها همیشه مسیری خطی و مثبت را طی نکردهاند۔ در واقع، ما با چند پارادوکس یا تناقض اساسی به شرح زیر روبرو هستیم۔
دانش به مثابه ابزار سرکوب، نه فقط رهایی: در بسیاری از انقلابها، دانش تخصصی مانند تکنولوژی، روانشناسی اجتماعی و علوم نظامی به جای خدمت به مردم، در اختیار قدرت قرار گرفته است تا پروپاگاندای علمی ساخته شود۔ از علوم انسانی، برای شستشوی مغزی و مهندسی افکار عمومی استفاده میشود۔ از دانش فنی برای شناسایی، نظارت هوشمند و حذف مخالفان به کار گرفته میشود۔
شکاف میان نخبگان فکری و توده مردم: در بسیاری از تجربههای تاریخی مانند انقلاب فرانسه یا برخی جنبشهای قرن بیستم، فیلسوفان و دانشمندان جرقه زننده انقلاب بودند۔ امّا، به محض اینکه حرکت به دست توده ها افتاد، دانش و تخصص به حاشیه رانده شده و در این مراحل، پوپولیسم بر عقلانیت غلبه میکند. حتی گاهی علم ستیزی رخ میدهد، چون متخصصان به عنوان نمادهای طبقات نسبتاً مرفه و حاکم قبلی دیده میشوند۔ فرار مغزها، تخلیه و تخریب سرمایه های انسانی. واقعیت تلخ بسیاری از انقلابها ست که بلافاصله پس از پیروزی، به دلیل بیثباتی یا تصفیههای سیاسی، جامعه با خروج گسترده دانش آموختگان مواجه میشود۔ در این حالت، انقلاب نه تنها از دانش بهره نمیبرد، بلکه دچار یک تهی شدگی علمی میشود که دههها جبران آن زمان میبرد. نمونه بارز چنین اعمالی بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، انقلاب ۱۹۴۹ چین و انقلاب ضد سلطنتی ۱۹۷۹ ایران شاهد بوده ایم۔
ایدئولوژیک شدن علم: در بسیاری از نظامهای انقلابی، بواقع علم تا جایی محترم است که با ایدئولوژی حاکم تضاد نداشته باشد۔ این یعنی، سیاسی شدن دانشگاهها، اولویت یافتن سر سپردگی به نظام حاکم، سرکوب تعّهد علمی و تأکید بر تخصص. توقف رشد علوم انسانی و اجتماعی که منتقد وضع حاضر میشوند۔
نتیجهگیری واقعبینانه از چنین شرایط: آنچه مربوط به نقش، کشش و پتانسیل ایدهآل علم میشود در واقعیت میدانی، اغلب قربانی سیاست میشود۔ انقلابها معمولاً با شعار علمی شروع میشوند امّا در عمل، ممکن است به دلیل ضرورتهای بقا، عقلانیت را فدای هیجان یا قدرتطلبی کنند۔ این پارادوکس یا تناقض که علم باید رهاییبخش باشد، اغلب در خدمت سلطه قرار میگیرد۔ این معضل، یکی از چالشهای اصلی فلسفه اخلاق و جامعهشناسی علم در قرن اخیر بوده است۔
شایسته است که این موضوع را از چند زاویه بررسی کنیم تا ببینیم چرا این تعهد جای خود را به توجیه قدرت میدهد۔
نهادی شدن علم و وابستگی مالی: در دنیای مدرن، تولید علم دیگر فعالیتی انفرادی در کتابخانههای شخصی نیست۔ پژوهشهای علمی به بودجههای کلان، آزمایشگاههای مجهز و حمایتهای بودجه ای نیاز دارند۔ وقتی منبع مالی یک دانشمند یا دانشگاه، مستقیماً توسط نظامهای سیاسی تأمین میشود، علم به تدریج به ابزار بازتولید قدرت تبدیل میگردد۔ در این حالت، اولویتهای پژوهشی را نیازهای حاکمیت تعیین میکند، نه لزوماً حقیقت یا اخلاق۔
تخصص گرایی و جدایی از اخلاق، تکنوکراسی: نظامهای دیکتاتوری معمولاً علم را به تکنیک تقلیل میدهند۔ آنها از متخصصان میخواهند که فقط روی چگونگی How کار کنند و به چرایی Why بودن مسئله نپردازند۔ یک مهندس یا دانشمند ممکن است پیچیدهترین الگوریتمهای شناسایی یا ابزارهای سرکوب را بسازد، در حالی که تصور میکند صرفاً در حال حل یک مسئله علمی است۔ این جداییِ دانش از ارزشهای انسانی، باعث میشود عالم بدون آنکه متوجه شود، به مهرهای در دستگاه استبداد تبدیل شود۔
علم به مثابه ابزار مشروعیت: دیکتاتورهای مدرن برخلاف مستبدان قدیمی، علاقه دارند خود را علمی و عقلانی نشان دهند۔ آنها از روایتهای علمی برای توجیه سیاستهای خود استفاده میکنند۔ مانند استفاده از تئوریهای شبهعلمی برای برتر نشان دادن یک نژاد یا طبقه.استفاده از آمار و ارقام مهندسیشده برای نشان دادن کارآمدی کاذب۔ درچنین شرایطی، عالم نقش کاتبان دربار را بازی میکند که به جای نقد قدرت، به آن لباس حقیقت میپوشانند۔ در صورتیکه دانش آموخته متهعد و مردمی همیشه بر قدرت است نه با قدرت۔
ترس و غریزه بقا: ازعامل فردیت نمیتوان چشم پوشی کرد۔ در نظامهای تمامیتخواه، هزینه تعّهد به حقیقت و در کنار مردم ایستادن بسیار بالاست۔ وقتی انتخاب بین سکوت و رفاه یا بیان حقیقت و حذف شدن باشد، بسیاری از حاملان دانش، یا به قول سعدی: نهمحققبوینهدانشمند،چارپاییبراوکتابیچند۔ آگاهانه یا ناآگاهانه، به سمت توجیه وضع موجود سوق پیدا میکنند. دانش به خودی خود تضمینکننده اخلاق نیست۔ برای اینکه علم تعهدآور باشد، به آزادی آکادمیک و وجود نهادهای مدنی مستقل نیاز است تا دانشمند مجبور نباشد برای بقا، حقیقت را قربانی قدرت کند۔ شکاف عمیقی که میان دانش آکادمیک و فهم اخلاقی یا شعور اجتماعی وجود دارد۔ مشاهدات در این مورد، لایهی تلخی از حقیقت را بیان میکند. اینکه مدرک تحصیلی، حتی از معتبرترین دانشگاهها، تنها گواهی بر مهارت فنی یا حافظه است، نه الزماً شرافت انسانی۔ در واقع اینجا، ما با دو پدیده متفاوت روبرو هستیم که اغلب به اشتباه یکی فرض میشوند۔
تفاوت عالم با روشنفکر: بسیاری از کسانی که مدارج عالی علمی دارند، صرفاً تکنیسینهای سطح بالا هستند۔ آنها در یک حوزه بسیار باریک متخصصاند، اما لزوماً نگاهی کلان به جامعه و مسئولیت اخلاقی خود ندارند۔ در اینجا، ما اصطلاح عالم را به معنای مدرک دار به کار میبریم یعنی کسیکه پاسخ های فنی را میداند و ابزارهای استفاده از آن را میسازد۔ اماّ، روشنفکر یا صاحب شعور اجتماعی نسبت به پیامد کار خود و رنج انسانی حساس است و نقد ساختار قدرت را میکند۔
ابتذال شر در محیط های آکادمیک: همانطور که هاناآرنت اشاره میکند،فجایع بزرگ بشری لزوماً توسط هیولاهارقم نخورده اند، بلکه گاهی توسط کارمندانی باسوادومتخصص انجام شده که فقط وظیفه خودراانجام میدادن یعنی، در موسسات علمی و دانشگاه، ما افرادی را تولید نکرده ایم که بداند کارفرمای واقعی او مردم هستند نه قدرت حاکم۔ در محیطهای آکادمیک، گاهی رقابت برای رتبه، بودجه و جایگاه چنان شدید میشود که فرد برای صعود در نردبان قدرت، وجدان را، به عنوان یک بارِ اضافه کنار میگذارد۔ در اینجا، علم به جای اینکه ابزاری برای رهایی باشد، به ابزاری برای کسب امتیاز، بنده سازی و رعیت پروری تبدیل میشود۔
توهم برتری یا نخبهگرایی کاذب: گاهی مدارک تحصیلی بالا، در افراد نوعی تکبر و فخر فروشی علمی ایجاد میکند که آنها را از توده مردم جدا میکند۔ این افراد تصور میکنند به دلیل دانش فنیشان، حق دارند در خدمت قدرتی باشند که جامعه را مدیریت و سرکوب کنند۔ آنها خود را تافتهای جدابافته میبینند که نباید نگران مسائل پیش پا افتادهای مثل اخلاق عمومی باشند۔ این تجربه طولانی در فضای آکادمیک، نشان میدهد که توسعه انسانی همگام با توسعه علمی پیش نرفته است۔ ما در تربیت متخصص موفق بودهایم، اما در تربیت انسان مسئول شکست خوردهایم۔البته، بسیارند انسانهایی با تحصیلات عالی، که عامدانه انتخاب بیخانمانی در جهانی وسیع و بیتفاوت را به جای آسایش و همدستی با دیکتاتور انتخاب میکنند و این قبیل رفتار ها، گواهی نهایی بر تعهد اخلاقی است که در ابتدا مورد بحث قرار دادیم۔ این نقطهای است که دانشمند از اینکه صرفاً ابزار قدرت باشد، امتناع میکند و انسانیت خود را با هزینه شخصی هنگفتی بازپس میگیرد۔
بار تبعید، بهای صداقت: ترک سرزمین مادری به ندرت فقط یک سفر فیزیکی است؛ برای یک فرد دانشگاهی، اغلب ریشه کنی هویت است۔ تجربه ایکه چندین واقعیت تلخ را برجسته میکند۔ فرار مغزها به عنوان یک اعتراض اخلاقی: دیکتاتوریها اغلب خروج نخبگان را به عنوان وابستگی به بیگانگان و بیوفایی به میهن جلوه میدهند۔ امّا، در واقعیت، این رژیم تمامیت خواه است که از حقیقت رویگردان شده است۔ خروج هر تحصیکرده ای یک نه خاموش، امّا، قدرتمند به تحریف علم است۔ دنیای بیرون میتواند بیحد و مرز وبیدر و پیکر به نظر برسد. ولی، گذار از سرزمین مادری به غریبه بودن در جایی دیگر، فداکاری است که کمتر کسی واقعاً آن را درک میکند۔
تنهایی دانش آموخته اخلاقمدار: در حالی که تکنسینها برای لذّت بردن از امتیازات رژیم مانده اند، کسانی که آگاهی اجتماعی داشتند مسیر آوارگی را انتخاب کردند۔ دانش آموختگان آواره و سرگردان به عنوان چهره ای شاخص در تمام طول تاریخ بوده اند۔ برخی از بزرگترین جهشها در اندیشه بشر از ذهنهای آواره ناشی شده است، نظیر انشتن، تسلا و غیره۔ از دانش آموختگانی که برای جلوگیری از تفتیش عقاید فرار کردند یا دانشمندانی که ازحاکمین تمامیتخواه گریخته اند۔تبعید اغلب نگهبان واقعی شعله علم بوده است۔ با امتناع از روایت قدرت یک دیکتاتوری، خلوص دانش خود را حفظ کرده اند، حتّی اگر به معنای از دست دادن عزیزانشان یا جایگاهشان باشد۔
نوعی شرافت منحصر به فرد در جایگاه دانش آموختگان وافراد دیگر که به دیکتاتور نه گفته اند وجود دارد که بسیار قابل ستایش است۔ اگرچه مدارک دانشگاههای ممتاز جهانی خرد اجتماعی را به ارمغان نمیآورند، اما عملِ ترک سیستمی که خیانت به وجدان را میطلبد، بالاترین درجهی مدرک تحصیلی است که یک انسان میتواند به آن دست یابد۔
“کسی که سرزمین مادری خودراشیرین مییابد، هنوزیک مبتدیِ با احساس است؛ کسی که هرخاکی برایش مانند خاکِ زادگاهش است، ازقبل قویتر است؛اما کسی که تمام دنیا برایش مانن دسرزمینی بیگانه است،کامل است۔”هوگوسنتویکتور۔
دکتر خلیل خانی کارشناس محیط زیست و فعال حقوق بشر است۔ او دارای مدرک دکترا در رشته اکولوژی، گیاه شناسی و مطالعات محیطی از آلمان است و در دانشگاه تهران و دانشگاه دولتی هسن آلمان تدریس کرده است۔ او همچنین دارای دکترای روانشناسی پزشکی از ایالات متحده است۔
